کردی برقص ...

دیوانه ها، کنار تو خاموش می روند !

مردان زره پوش، عبا پوش می روند !

احساس کن نیاز به افیون و باده نیست

کردی که برقصی همه از هوش می روند !!!

 

این رباعی رو برای کسی گفته بودم که بسیار برام محترم و عزیز بود و خواهد بود ... البته رباعی که نه ، نارباعی ...

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

بحث در باب دیوانه : در جوامعی که ساختار آن از علم و رشد علم و پرورش علم و تربیت عالم شکل گرفته نشده باشد دیوانه یعنی به کسالت رسیده ای گوشه گیر . و در جوامعی که ایده آل وجود است که دیوانه افسانهی اهریمن است . مردان زره پوش عبا پوش می روند : زره کلمه ی مقدسی است که به داوود نسبت می دم و از این توهینت اصلا خوشم نیومد چرا که من این اسلام امروزی کشورم رو در عبازادگی خلاصه نمی بینم بلکه در قهقرای تقلید فرو شده درک می کنم . پس نسبت دادن داوود به این عبا پوش مسلما من رو تا ابد از مدح تو منع می کنه . داوود تمام اعتقاد من به باور طبیعت و وجود هست که حق نمی دم پیچیدش کنی . افیون و باده : دردسر بزرگی که سرمایه داری همین امروز در دامن هر برادر دیوانه ی من گذاشت ! و طهارت حلالیت نفس رو از او گرفت . برقصی همه از هوش می روند ! : همه اگر از هوش رفتند کشور دیوانگانست و همه اگر وجود یافتند آرمان من . ( به شرط رقص : هنر شرقی مفهوم مصرع نبوده باشد . و منظور جلوه ابدیت وجود در رخ شخصی شخصیت خاصی مد نظر بوده باشد . )

سارا

پس گلم اگه بحث نهایی همان ابدیت وجود باشد امید آنکه در این جامعه ی چپاول شده ی گوشه گیر من هم از ابدیت وجودی چیزی که ممکن هست خدا وند معروف ادیان باشه بهره ای ببرم !

سارا

به نظرم هم رسید که افیون و باده در شعر کلمات معنایی سنگین تری هستند و رخ داد او در این زمان همین برادر کشی روزگار توسط این ابزار هست که معنای عرفانی خاصی هم تداعی نمی کنه . پس من که با تمام لاادری گریم و گرایشم به مسیحیت شفا و زندگی و زندگی دوباره دعا می کنم که اگر از این هم وطن که مجازا افیونی ها و دائم الخمر ها هستند روزی ذره ای ابراز موجودیت دیدم با شادی او رو به شفای یزدانی نسبت بدم و این برادران بی وجودم رو که قشر نه کم که زیادی از مردم دنیا هستند رو در وادی سلامت ملاقات کنم .

رضا فضل اله نژاد

قربون اون دلت که معنای "از هوش رفتن" رو خوب می فهمه...

علیرضا

از این رباعی زیباتر قلب شماست که مخزن الاسرار حقایقه

سارا

من کمی بیشتر به این شعر که فکر می کنم می بینم که در مصرع آخر فضای وهمی و سوررئالیسم به تصویر کشیده و از نظر عقل این نهایت تصویر شده تنها می تونه محرک حرکت و جنبش باشه و در حد واقعیت در این حد توانایی آدمی ممکن نیست . حتی در فلسفه که آرمان شهر ترسیم شده این آرمان شهر ایده آل محرک جنبش و انقلاب تلاش آدمی هست و هدف از ترسیم این نظریه نه وهم یا سوررئال وهمی این هست که هدفی برای پیرو این مکاتب فلسفی منطقی ایجاد شده باشد و شخص پذیرا حرکتی متفکرانه در جهت هدفی را شروع و دنبال کند و به پایان برساند . ولی اگر در همین مصرع مطرح شده فرض را بر این قرار دهیم که آرمان شهری در کار نبوده و تنها توهم دیداری و تجربه مد نظر است امتیاز شعر در حد فقر معنا و حتی توهین پایین خواهد آمد . البته نکته قابل توجه آن که ساختار زدایی خاصی از ابیات استنباط می شود که در هر حال نوعی ایهام معنایی را در کل به وجود آورده اید که مسلما در این حد که حاصل تلاش متفکرانه بوده است جان را جلا می دهد !

حسین

ممممممممممممممممممم خوشم میاد

خط سوم

داشتم دنبال یه نمونه خوشنویسی خاص میگشتم برای یه کار خاصتر که برخوردم به این وب قصد خوندن نداشتم اما مگه میشد اینجا رو نخوند بخصوص این شعر رو!!

سارا

کردم به ساز ِ رقص ِ نی ، ور تو ندانی که مشکل ِ چ ِ ی . ار در سمت ما گذر می کنی بدان ، دانش نباشد آنچه در خانه ی دِ قِ ل . فرق من و تو زاده احسنت ِ اوست ، پس با دانش من افراز را تا به ک ِ ی . دانش چو بوی ساس ِ برفراشته است ، پس با دَبر ِ اسم او عُشّاقی تا به ک ِ ی.

سارا

یاس ُ برافراشته است .