روزُ شب حیات ِ مرا کفاف می دهد ...

هم زمستان رفت و هم حسین آقای پناهی رفته است:

می اندیشیدم که گناه ،
تکرار تجربه هاست
و شیطان از دریچه ی صدف ِ پوسیده یی سَرک کشید ُ گفت :
خداوند ، اداره ی جهان را به انسان سپرده است !

در ساحل بودم ،
از مرغ ِ دریایی ندا رسید
هیچ کلمه یی سفیدی ِ حضور ِ مرا آیینه نمی شود !
گوش دادم به سقوط ِ بلوط ِ پیر ،
در جنگل ِ انبوه ِ پُشت ِ سَرم ....
و باد ، ندا داد :
راز جاودانگی را در قوزک ِ پایش بخوان !
و نهال نو می گفت :
روزُ شب حیات ِ مرا کفاف می دهد !

زمستانی از پی ِ زمستانی می گذشت ،
تا در بامدادی سفید
شعله یی در هیات ِ زنی دستش را بر شانه ی سردم گذاشت !

/ 2 نظر / 15 بازدید
مجتبی

سلام.وبلاگ باحالی داری. واقعا میگم یک سر به سایت منم بزن. نظر یادت نره ها! funct.ir

متین

سلام استاد من یکی از شاگردانخیلی خیلی قدیمی شما مبتدی شما هستم الان ساکنه کرج هسستم خیلی خوشحالام که شما رو دیدن می کنم اگه از کاراتون برامون بزارید ممنون میشم