قرار روزهای پیری ...

نازنین !

قلب من شاید لایقِ فتح آن چه که از تو به یادگار داشتم نبود !

نه که نبود ، نه ! کمی روزگار نامرادی کرد و مقداری هم تو و من هم که مبهوتِ در خود ماندگیِ نمی دانم های بسیار ! تا پیش ازاین کنار هم و دوش تا دوش هم بودیم و حالا بعد ازآن اعترافِ تلخ،  ایستاده ایم روبروی هم ! انگار نه من بدهکار توام و نه تو طلبکار من ! فقط سکوت می کنیم ! سکوووووووت !

درست چشم در چشم هم دیگر ... هیچ فکر این روزها را می کردی ؟ اصلا ذهنت به این ساعت های بهت زده می رسید که یک روز من در بستر و تو رو به اعترافی که هزاران بار نیشتر، از آن خوشتر و شمشیر هزار باره زهرآلود از آن گواراتر ...

نازنینِ دورمن ! قرارمان که روزهای پیری یادت نرفته !!!!!!

من اینجایم. تلخی من از دوری ات نه به دلیل آن بود که تو در خیال می پروراندی ؛ نه! سردی من به خاطرِعاطرِ نازک تو بود که ریخته بودی به پای چونان منی که دیگر به وضوح نابودیِ قطره قطره اش معین وملموس بود . می گویم...  تا به حال شاید، اما از آن لحظه ی کاش هیچ گاه ناآمدنی ، دیگر هیچ ابایی از گفتن اعترافاتم به تو ندارم . من دوستت دارم . من دوستت دارم . من دوستت دارم و تا ابد نیز ؛ به همانی که قسمم دادی سوگند یاد می کنم که عزیزترین بودی برایم و عزیزترین خواهی ماند . اما ! اما، اما ! من دیگر آن شوخ طبعِ نازک دلِ زود رنجِ نازک نارنجی و مریضِ همیشگی تو نیستم  ؛ نه اینکه نخواهم نباشم نه!‌ دوباره اشتباه نکن ؛ روزگار این چنینم کرده است .من بیمار لحظه های بی تو بودن شده ام .

چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان / تو هرآن ستم خواهی بکنی که پادشاهی

به یادروزهای با تو بودن، ساعت ها گریستم . در مکانی دور روزهای زیادی را با تو حرف زدم . با تو سخن گفتم . برایت شعر هایی که دوست داشتی خواندم . مطمئنم که نمی توانی فراموش کنی . یادت بیاورم ؟ باشد: ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم / چند وقت است که هرشب به تو می اندیشم / یادت نمی آید ؟!!! این چطور : ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پر عصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من...

بازهم نفهمیدی ؟ البته این ترفند همیشگی تو بود . می گفتی یادم نمی آید تا من دوباره چیز هایی را که دوست داشتی برایت بخوانم. باشد من هم که می دانستم اما این هم به یادگار برای تو :

حیف از تمام عاطفه هایی که داشتی

پای منِ همیشه خرابت گذاشتی

/ 8 نظر / 11 بازدید
سارا

مثل همیشه عالی ...

اکبر

سلام/ اونقدر قشنگ بود که زبونم بند اومد. اینو بررای دیوار بنویسی بیهوش میشه، چه برسه به آدم دو پا که دلش به یه لبخند هم خوشه...

سلام ممنون نازنینم از این متن زیبایی که نوشتی همیشه خوب من اگر گاهی جبر روزگار آیینه ی دل ما رو کدر کنه ایرادی نداره چون ما همیشه خاصیت وصل داریم چون اینطوری می شه که زیبایی های .... دو چندان میشه اما وااااااااااااای از این لحظه ای که من درش هستم یه نگاهی به ساعت و زمانش کن و به یاد بیار این لحظه ی خودت رو...

لیندی

در آستانه بهاري ديگر از درگاه خداوند متعال خواهانم تا در هم نشيني با بهار ،طراوت بهاري را درقلبمان وارد كند تااخلاقي بهاري ازآن تراوش نمايد. سالي سرشار از عافيت وامنيت وبركت را براي شما آرزومندم.

اميرحسيني

کاروان زمستان را منزل به‌آخر مي‌رسد و بهاري ديگر خرامان حجله مي‌آرايد. خداي را شاکريم که همچنان توفيق درک اعجاز بهار را به ما عنايت کرد، که خود فرمود: در نو به نو شدن طبيعت نشانه‌هايي است شگرف براي خردمندان. اميد که حلول بهار، سرآغاز پربارتري از شادکامي، موفقيت، بهروزي و تعالي باشد براي شما و خانواده گراميتان به مدد حضرت حق. ارادتمند اميرحسيني

صابر

بریدم...............

سارا

منه نمی دانم گرا با این همه صفصطه یا سفسطه یا حتی سفسته [خنده] بسیار مخالفم کلامت نه شعر بود نه نثر ولی مسلم این که در پسش فکرها نهفته بود نه فکر و خیال عاطفی نه سیاست ها و ریاست ها . عجب پس با با این شناخت جزئی از شما تجربه گرایی پیشه کردید پس عرفان چیه ؟

سارا

ببین من یاد گرفتم هر برخاسته از کسی رو متعلق به او بدونم نه جدا از او و دو هویتی یا ایهام رو قبول ندارم و شعر و نثر رو هم نمی پسندم بعدها یادها همین رو می فهمم توجه کردید که ؟ یک شخصیت به بلوغ رسیده و اتفاق ها .