اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

اصل همه عاشقی ...

اصل همه عاشقی ز دیدار افتد

و ما اصل‌ها را به هم ریختیم
و در کوچهء فرعی عشق، دل باختیم
و از رنگ‌ها دست شُستیم
و بی رنگی آغاز کردیم.
..
و با واژه‌ها تشنگی را نشاندیم
تو گفتی که: ای جان!
من از خویش رفتم
مَنَت گفتم: ای دوست!
تو از دست رفتی
و با حرف‌هایی ازین دست، اعجاز کردیم.
..
نه از مذهب و کیش گفتیم
نه از آرزوهای بی‌حاصل خویش گفتیم
نه از جیب شرع گرانمایه خوردیم
نه در قلّک عقل چیزی پس انداز کردیم.
..
نه لب روی لب بود
نه دستی در آغوش شب بود
فقط عشق بود آنچه ابراز کردیم

سوانح العشاق/ احمد غزالی

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :