اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

درد می‌کند نبودنت ...

شعری از استاد میر افضلی خواندم که تمامی لال شدم امروز :

باید برای روزهای بی‌تو فکری کرد/ نمی‌شود که به باران سلام هم نکنیم / ماه گاهی کاملاً هم ماه نیست / روح من یک معبر تاریک، چشم تو فانوس در فانوس / کتاب‌ها خوابند، و واژه‌ها بیدار / بوی آغوش تو دارد ماه < سراپا نگاهم < خدایا غرور مرا باز دریاب / درین غروب غریبانه دوستت دارم / اوقات من بی‌تو، اوراق اوراق است / باران کنار توست، و حسرت باران کنار من / با صد هزار پنجره هم وا نمی‌شوم / عشق دارد توی اوقاتم نمی‌بارد / در خواب‌هایم حاضری هر شب / درد می‌کند نبودنت /حس دلتنگی، از سر و کول اتاقم می‌رود بالا / من از دیوار می‌آیم / وقتی که دستت نیست، از دست باران نیز کاری بر نمی‌آید / ماه هم بی تو دلش می‌گیرد / می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت یعنی...

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :