اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

یه مسافرت ...

این چند روز بسیار سرم شلوغه . قراره  ١۶ بهمن به اتفاق  ۴ نفر از اساتید بزرگ هنر ایران از جمله :استاد مهدی طوسی (مشبک)، استاد خلیقی(فرش ) و استاد محرمی (نگارگری) به نمایندگی از ایران بریم ژوهانسبورگ (آفریقای جنوبی ) برای نمایشگاه تا دوهفته دیگه نیستم. دلم واسه خیلی چیزا تنگ میشه مثل ... یا ... ویا ...، بماند / این چند کلمه از سید علی صالحی که شنیدم روی تخت بیمارستان بستریه ، شرح حال این روزهای منه ( خیلی دوسش دارم ):

نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
همین دمدمای صبح
ستاره ای به دیدن دریا آمده بود
می گفت ملائکی مغموم ماه را به خواب دیده اند
که سراغ از مسافری گم شده می گرفت
باران می آید
و ما تا فرصتی ... تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم .
کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ری را
چرا باید از پس پیراهنی سپید
هی بی صدا و بی سایه بمیریم !
هی همین دل بی قرار من ، ری را
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند
ری را ! ری را !
تنها تکرار نام توست که می گویدم
دیدگانت خواهرانه بارانند .
سر انجام باورت می کنند
باید این کوچه نشینان ساده بدانند
که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است
گریه نکن ری را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم
خبر تازه ای ندارم
فقط چند صباح پیشتر
دو سه سایه که از کوچه پائین می گذشتند
روسری های رنگین بسیاری با خود آورده بودند
ساز و دهل می زدند
اما کسی مرا نمی شناخت
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
خدا را چه دیده ای ری را !
شاید آنقدر باران بنفشه بارید
که قلیلی شاعر از پی گل نی
آمدند ، رفتند دنبال چراغ و آینه
شمعدانی ، عسل ، حلقه نقره و قرآن کریم
حیرت آور است ری را ،
حالا هر که از روبرو بیاید
بی تعارف صدایش می کنیم بفرما !
امروز مسافر ما هم به خانه بر می گردد ...

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :