اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

مرز سی سالگی ...

امروز دقیقا١٠٩۶٠ روز است که من متولد شده ام .درست سی سال و ٨ روز. بیست وچهار روز از اولین فصل سرما ی ١٣۵٩ گذشته بود که من چون تکه ای از مسیح از وجود معصومی چون حضرت مریم ( باور کنید!!!) در صلوه ظهر آمدم اینجا . از یکی زیباترین خلقت های خد،  از مادرم ، وجود پاک ، معصوم و شرافت مردانگی وجاودانگی ...

 این روزها دوستانم خیلی محبت داشتند و جشن گرفتند. از همه شان ممنوم . اما، امان از سی سالگی !!! مرز سی سالگی مرز عجیب و غریبی است . سی سالگی مرزی مثل خلاء یا برموداست ، حسی مابین جوانی و پیری است .چیزی بین بودن ونبودن ، هم هستی وهم نیستی . یه چیزی مثل بود ونبود. نه بین جوان ها راهی داری ونه بین پیرها جایی! اتمام جوانی و آغاز میانسالی است. به قول حاج کاظم : نه در مسجد گذارندم که رند است / نه در میخانه کاین خمار خام خامست / میان مسجد و میخانه راهیست / غریبم ، عاشقم ،آن ره کدام است؟

پیری تنها روزهای است که اصلا مایل نیستم به آن فکر کنم . اگر قرار بر این باشد که روزی توانایی شنیدن ، حرف زدن ، شعر ،‌موسیقی ، خوشنویسی , نقاشی و دیدن و چه و چه و چه را نداشته باشم ؟؟؟؟؟ وااااااااااای از ناتوانی ... اصلا من دوست نداشتم بزرگ شوم . من دوست نداشتم ....

ما احساس ناگزیر بودن ایامیم. اصلا اسیر زمان شده ایم ...

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :