اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

انگار باید برم ...

انگار دنیا داره زیرو رو می شه ...

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست . یه جورایی انگار باید برم ، فقط نمیدونم کجا، با کی ( البته تنها بهتره)، واسه چی ، نمیدونم . فقط میدونم که باید یه چند مدتی برم . اصلا حوصله هیچ موجود زنده ای رو ندارم . دلم واسه ی آقای ... تنگ شده .فقط دلم ایشون رو می خواد. روز های نمایشگاه نزدیک و من هم فوق العاده بی حوصله . تو این روزها معمولا با حاج کاظم میشینم و حاجی می خونه و گریه و خنده و سکوت و ... .

این شعر هم همین طوری:

هوا از بس که خوشحاله
به عشقت برف می‌باره
نباشی، نقشه‌ی دنیا
یه اقیانوس کم داره ...

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :