اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

باد اگر آمد ...

این روز ها که همین طور به سرعت دارن میگذرن گاهی یه اتفاقاتی می افته که حتی آدم مجال فکر کردن به اونارو هم نداره ، یا اینکه یه چیزایی رو میخونی که مجال فکر کردن به چیز دیگری رو نمی ده، مثل اتفاق دیروز....نه ...یا یه چیزی مثل خوندن این نامه که خیلی حرف دل منه ، یا ... ( نمیدونم اصلن بی خیال ) ،انگار بخونیم بهتره :

قبول نیست ری را
بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه بی جفت آبها را ببوسد ،
برود تا پشت بال پروانه
هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند
قبول نیست ری را !

بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امروز ،
تنها باریکه راهی است که می رود
می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی
تا سهم گریه از بغض آه
ها … ها ری را !

حالا جامه هایت را
تا به هفت آب تمام خواهم شست
صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد
می رویم اما نه دورتر از نرگس و رویای بی گذر

باد اگر آمد
شناسنامه هامان برای او

باران اگر آمد
چشمهامان برای او

تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم … ری را !...

(یکی از نامه های مورد علاقه من/ از سید علی صالحی)

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :