اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

بی تابانه ...

چه بی تابانه می خواهمت !

ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری ...

آری ...

آزمونِ تلخِ زنده به گوری را بسیار چشیده ام  ،بسیار

بسیار فراموش کرده ام آنچه را که نمی باید از خاطر آزرده ام فراموش می شد ،

بسیار بسیار بی تابانه خواستن را آزموده ام ، 

بسیار بسیار نفس زنان دوری کسانی را که شایسته شان نبودم را آزموده ام ،

من بی درنگ باختن را آزموده ام ،

آزمون داده ام زنده به گوری بی مهابا  را ،

باید بروم

باید ،

شاید به آنجا که خود نمیدانم ،

البته ببرند به آنجا که میدانند ،

به ! ... نمی دانم کجا !

من خسته تر از آنم که قوه ی تشخیصم مسیر آسایش روحم را تعیین کند!

من خ س ت ه ا م !

زنده به گور شده ام

من زنده به گورم

من شاید زنده به گورم، بی که بدانم !

چه تلخ !!!

من

زنده زنده

به

گور

شدم

با دستان خودم !!!!!!!

با اراده ی ناتوانم ، با دستان خودم یک گورستان زنده ام ! 

از بی قراری و بی تابانه خواستن ِ هم اویی که نیست،

اویی که ...!

بماند ،

من زنده به گور شدم شاید ، لحظه ای یا عمری که بی دوست به سر شد!

البته

باورم کنید ....

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :