اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

یه کمی بی خودی ...

دلم واسه استاد تنگ شده نشتسیابنتسیا

دیشب خواب حسنُ دیدم ، تا صبح با هم بودیم تمحخصثعبنکمزتنئی

این روزها معلوم نیست کی به کیه .نه دبهصجهخی  عتیابنتهصب جخ

حالم میریزه به هم همش همشششن حخصثه قبنصحخجخقعفض ثقف

اصلا خودم هم نمیدونم چی میخوام یا نعقدتسهثتتمنئدرختحیبخل

روزهای پر مشغله ای دارم دعوت های متفاوت تو یسنبصحخی بحقحجصثخصضیز

اصلا ولش کن .بیا این شعرُ با هم بخونیم :

 

کاش از راه ناگهان برسی  ناگهان شهر را تکان بدهی

بین این مردمی که منتظرند من وامانده را نشان بدهی !

تو قلمکاری خداوندی ، سوژه ی ناب هر هنرمندی

مطمئن باش بی همانندی ،سالها هم که امتحان بدهی!

من به لبخندی از تو خرسندم ،من به لبخندی از تو دلشادم

به کسی بر نمی خورد بانو  لحظه ای روی خوش نشان بدهی!

حاضرم بی هراس جان بدهم، عاشقت باشم و زیان بدهم

پیش چشمت خودی نشان بدهم، تو اگر اندکی زمان بدهی  !

هر چه هستی برای من خوبی ،بی نظیری ،کمال مطلوبی

از سر لطف و دوستی بد نیست  فرصتی هم به دیگران بدهی !

هیچکس آنچنان که می باید  سر پناه دل یتیمم نیست

تو مگر مادرانه سر برسی  گوشه ی چادرت امان بدهی !

مثل گنجشک های بی مادر کلمات گرسنه ام چندی ست

روزه دارند تا تو برگردی  به غزل ها تو آب و نان بدهی !

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :