اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

هیچ کس نیست ...

مدت هاست که غزل های عاشقانه ی مرحوم "نجمه زارع " رو مطالعه کردم و همیشه  ظرافت و دقت های عاشقانش تو ذهنم هست و معمولا تو محافل دوستانه ای که در شأنش باشه ، اونارو می خونم . چند روز پیش از یکی از غزل هاش استقبال کردم . گفتم که :

" این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست "

در خاطر من ماجرای هیچ کس نیست

وقتی زمان و ساعت و تقویم کورند

این روزها هم   روزهای هیچ کس نیست

یادم نمی آید کجا رفتی  که انگار !

در کوچه ی ما  ردّ پای هیچ کس نیست

 جایی که دوری و قفس درمان درد است

 بیمار ، دنبال دوای هیچکس نسیت

مقبول یا مردود ، اما حتم دارم!!!

پروردگار من  خدای هیچ کس نیست

لای کتاب و دفتر نت خوانی من

موسیقی شعر صدای هیچ کس نیست

این اعتراف تلخ را هم مطمئنم

در هیچ کس  حال و هوای هیچ کس نیست!

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :