اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

دارد اندر هر رگم لیلى مقام ...

چند مدتیه که این شعر دست از سرم بر نمیداره ( یه کاری کنید!!!!) :

از قضا مجنون ز تب شد ناتوان  /  فصد فرمودى طبیب مهربان
آمد آن فصاد و پهلویش نشست  / 
نشترى بگرفت و بازویش به بست
گفت مجنون با دو چشم خونفشان /
بر کدامین رگ زنى تیغ اى فلان
گفت این رگ ، گفت از لیلى پر است  /
این رگم پر گوهر است و پر در است
تیغ بر لیلى کجا باشد روا /
 جان مجنون باد لیلى را فدا
گفت فصاد آن رگ دیگر زنم /
 جانت از رنج و عنا فارغ کنم
گفت آن هم جاى لیلاى من است /
 منزل آن سرو بالاى من است
مى گشایم گفت ز آن دست دگر  /
 گفت لیلى را در آن باشد مقر
درهمى آن گه بهآن فصاد داد  /
 گفت اینک مزدت اى استاد راد
دارد اندر هر رگم لیلى مقام  /
 هر بن مویم بود او را کنام
من چه گویم رگ چه و پى چیست آن  /
 سرچه و جان چیست مجنون کیست آن
من خود اى فصاد مجنون نیستم  /
 هرچه هستم من نیم لیلیستم
از تن من رگ چو بگشائى ز تیغ  /
 تیغ تو بر لیلى آید بى دریغ
گو تن من خسته و رنجور باد  /
 چشم بد از روى لیلى دور باد
گو بسوز از تاب و تن اى جان من  /
 تب مبادا بر تن جانان من
گر من و صد هم چو من گردد هلاک  /
 چون که لیلى را بقا باشد چه باک
من اگر مردم از این ضیق النفس  /
 گو سر لیلى سلامت باش و بس
ساختم من جان خود قربان او  /
 جان صد مجنون فداى جان او

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها :