اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

حال وهوای نگفتنی ...

 

هی...

هی خدایی

که ساعت دو نصف شب بیداری

ساعت سه نصف شب بیداری

ساعت چهار نصف شب بیداری

صبح بیداری

ظهر بیداری

حتی ساعت پنج عصر هم بیداری

و همین طور زل می زنی به این جوی خون

که از خیابان می گذرد

و هیچ کاری هم نمی کنی

لااقل

بگو چاقوهایشان را تیزتر کنند

هزار آواز نیم بسمل

در گلوی ما

بال بال می زند.

شعر : دوست عزیزم جلیل صفربیگی

هنوز معتقدم که تو شعر خیلی از چیزهای نگفتنی رو میشه گفت

این شعر تمام حال وهوای این مدت منه... 

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :