اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

نیاز ...

مدت ها بود فکر می کردم دوره ی برده داری، نوچه بازی و به خاطر پول خود باختگی و از این امثال تموم شده ! اتفاقی جایی بودم ، اما ، شاید یکی از سنگین ترین و تلخ ترین لحظاتی بود که گذراندم. (حراج تابلوهای چند میلیونی یک استاد ، حتی به قیمت خرید چند کیلو برنج، اون هم با تمسخرخریدار و خجلت فراوان خودش. انگاربوی انتقام کثیفی میومد.بمااااااااااااااااند...) باخودم تکرار کردم :نگران نباش استاد، صاف بایست، کمر خم نکن ، پاهات نلرزه ، عصبی نشی ، یه وقتی بغضت نترکه ، عیبی نداره ، تو به این مبلغ احتیاج داری ،حتما چند نفر چشم به راهتند ...

 اصلا نمی خوستم غزل پایین رو بنویسم، اما نتونسم/ کاش اونجا نبودم: 

دنیا پر از سگ ست جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفرهٔ امشب نمی‌رسد
پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست
از بوی دود و آهن و گِل مست می‌شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست
جنگ و جنون و زلزله؛مرگ و گرسنگی
اخبار یک سه چار دو تهران خبر سگی ست
آهنگ سگ ترانهٔ سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقهٔ اهل هنر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس ست
باور کنید زندگی باربر سگی ست
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست
شعر: مریم جعفری

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :