اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

اینجا هیچکس نیست ...

... هلیای من !

اینجا هیچکس نیست که غروب ها به من خوش آمد بگویدو موهای نرمش را میان دست های من بگذارد و بخندد./ روز بد تنهایی - مرگ ِبی دلیل را به خاطر من می آورد. مرگ روزهای خوب را / مرگ همه حکایتها را .../ به من باز گرد هلیا ! مگذار که خالی روزها وسنگینی شبها دراعماق من جایی از یاد نرفتنی باز کند. ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم . در ما دمیدند که طغیانگر و شورش آفرین باشیم . و به یاد آور آنچه را که من دراین راه از دست داده ام . به یاد بیاور که دراین لحظه ها نیاز من به تو - نیاز من به تمامی ذرات ِ زندگی است .../ هلیا به من بازگرد ....

(قسمتی از نامه ی اول نادر ابراهیمی در چمخاله ) 

این سطرها - تنها مونسان این شبهای بیماری من بودو شاید مرحمی سازگار. نه!!! شاید این سطرها اصلا خود من اند - یا اینکه من این سطرها را گم کرده ام . درهر صورت ... / من همیشه زنده ام با خاطراتم ...

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها :