اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

واژه ها هنوز هستند ...

یه وقتایی کلمات اونقدر تو ذهنم می چرخند که انگارمغزم می خواد منفجربشه. این روزها پر از جمله و کلمه و واژه و عزل و ... هستم. اما تا سمت مداد و دفترم می رم و شروع می کنم به نوشتن ، دستم به نوشتن نمیره و انگارکه تمام واژه ها باهام قهر می کنن. انگارکه دوست ندارن نوشته بشن. شاید هم نباید نوشته بشن ! یا شاید ... نمیدونم . واژه هایی که سر باز زدند و دارند ریخته میشن بیرون .جملاتی که یا به خاطر دلتنگی همیشگی ! یا به خاطر یه احساس قدیمی که تابه حال جایی نگفتی و تازه شده و...! یا از دست دادن احساس هایی که دیگه به دست آوردنشون خیلی سخته ( شاید) ! یا از دست مردمی که نه اونا تورو میفهمن و نه تو اونارو ! یا نمیدونم ! خیلی چیز های دیگه که شاید گفتنش ثمری نداره ! . مهم اینه که این کلمات و واژه ها هنوز هستند. این ها با من محرمند. به همون اندازه ای که با مداد و دفترم نامحرمند و شاید هیچگاه نوشته نشن وبه همون اندازه که من این روزها از همه دورم (وبسیار هم دوست دارم ). به قول یکی از دوستان : این هرزگی کلمات از کجاست ؟ /که مرا اینگونه آبستن انبوه خاطرات تو میکند / شاید رفته ای که من تورا باز آنگونه که می خواستی بیافرینم ... .و به قول سعید بیابانکی :

دلم گرفته هوای بهار کرده دلم  /  هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم 

رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را /  هوای یک شب دنباله دار کرده دلم 

بیا بیا که برای سرودن بیتی  / هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم 

به هر تپش که نفس تازه می کند باری  / مرا به زیستن امّید وار کرده دلم 

کنون که آخر پیری نمانده دندانی  / غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم 

بخند ای لب خونین لب ترک خورده  / دلم شکسته هوای انار کرده دلم

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :