اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

چونان پسری ناخلف ...

 

ای آتشفشان تمام نمای قرون اخیر

مذاب های فَوَرانت ازمن دورند

چونانکه پسری ناخلف از پدر !

شانه هایت !

 شانه هایت ازمن دورند

به طول صدها جاده ابریشم سراب زده

چونانکه پسری ناخلف از پدر !

دستانت را ! دستانت را ، سالهاست نبوئیدم !

از من دورهستند انگشتان همچون حصاری در برابر خرمن گاه شعله های ویرانگر آتشی سخت سوزان

چونانکه پسری ناخلف از پدر !

دور هستند همه ی من از جمعیت تو

فاصله هاست از من تا همه ی تو

سال هاست از تو دورم

من دورم از تو

دور !!!

چونانکه پسری ناخلف از پدر !

ای آشنای سال های دور از من

من دوباره بارها تو را جستجو خواهم کرد

چونانکه شایدپسری ناخلف پدر را !

ای عصمت هرچه باید می بودم

ای پناه مکرر داغ ترین ایام  بی پدری

از من دوری تو ،

دوری تو ،

چونانکه پسری ناخلف از پدر !

 

* این کلمات گوشه ای از یک دلتنگی دیرینه بود ، یه جای تنها .

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :