اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

خدا را خبر کنید ...

 این ابیات از زنده یاد فریدون مشیری - حال و روز این ایام من اند ...

ای شب به پاس صحبت دیرین، خدای را 

 

با او بگو حکایت شب زنده داریم

 

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

 

شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

 

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

 

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

 

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

 

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

 

ای شعر من، بگو که جدایی چه می کند

 

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

 

ای چنگ غم، که از تو بجز ناله بر نخاست

 

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

 

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش

 

کزدست غم به کوه و بیابان گریختم

 

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

 

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

 

ای روشنان عالم بالا، ستاره ها

 

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

 

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

 

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :