اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

نامه های مونس (شماره ی 19)

قرار بود نامه های مونس را اینجا بنویسم /  واکنش های بسیاری از آشناها و غریبه ها و شناخته ها و ناشناخته ها و... از طریق ایمیل و پیامک و کامنت های خصوصی و ... برام  جالب بود. به زعم بسیاری از آن ها که اصلن نمیشناختم خوش نیامده بود.این ها فقط دل نوشته های نامه گونه منه. جهت اطلاع عرض کنم که "مونس" وجود خارجی ندارد ... ( نامه زیر نامه نوزدهمه )

اولین روزهای نوروز / گذر 1391/ اواخر شب / ق ح

گاهٍ آمدن من و استقبالٍ تو از آمدنِ منی آغشته از آشفتگی و تازه کمی از نقاهتٍ درد بی درمان گذشته، برای قلبی که سالها بود درست نتپیده بود و ریتمش در هم ریخته بود ،چنان ستودنی شدکه سمت و سوی مخاطب گونه ام را تغییر داد .سمت و سویی بی ریا، بدون هوس ،بدون تملق،بدون چشم داشت و بدون هرچیزی که دیگرانش دنبال اند.

سلام مونس ؛

اردیجهنمی که  مدت ها در آن فرو رفته بودم و برایم شده بود دخمه ای به ظاهر روشن اما بسیار بی رنگ ،با آمدنِ نا بهنگامِ ودوست داشتنیِ تو ، با آرامش لحظه به لحظه ی تو ، با استقبال بی ریایِ تو ، یا بهتر بگویم با آمدن فصلی که با تو آغاز شد- در کنار مصیبت عظیمی که رخ داده بود – دوباره شد همان اردیبهشت من ...

راستش مونسم ، احساسِ به قلم نانوشته ی من در ساعاتی که بیرون بودم از ما و منی ها و هرچه که خارج از آن چهار دیواریِ بهشت گونه ات بود ، نه در تعریف و توصیفی می گنجد و نه در سخنی اندر ...

انگار داشت یادم می رفت کجا هستم ،خواب بودم یا .../ اصلن انگاری احتیاجم بود .نه ؟ اشتباه نمی کنم؟ / میزبانیِ تو برای پرستاریِ بیماری که به ظاهر و به قول همه ی عالم و آدم تنها نیست و دور و برش پر است  از آدم های جور و واجور و رنگی و چه و چه و چه ... اما غرق در انزوای مطلق خویش، مفهومی شاید- که البته – برای غریبه های دوست نمایی که به طور مشخص بویی از مروت نبرده اند، ندارد.

پیرامونِ حضورِ نازک نارنجیِ تو و آسمانِ گاه و بی گاه ابر و بارانی و مه غلیظ نیمه شب کلاردشت ، داشت کم کم سلول های رسوب شده ی اندوهان تنم را از بین می برد...

یواشکی درماندگی هایم داشت لابه لای صدای بلبلی که تیز کرده بودم گوشم را از کنجِ ایوانِ خانه ات، گم می شد. انگار آرام داشت اضطراب هایم در بویِ پونه ای که از حوالی همان خانه تان چیده بودم ، پونه ی بی تقصیر را آزرده و من را آسوده می ساخت . آجرهای خانه ی تو ، درخت های خانه ی تو، حیاط خانه ی تو ، اصلن همه چیز تو داشت بوی بی قراری هایم را می گرفت و نیز طعمِ گس و تلخِ دلمردگی های جا خوش کرده ام را ...

من از یاد نمی برم هرگز آن روز را / هرگزمونس .

وقت هایی که در کنار تو بودم – بدون قسم باور کن – بهار را فهمیدم ، اردیبهشت را دیدم ، کوچه را احساس کردم ، باران را بیش از قبل دوستش داشتم، طعم ِفریاد زدن را فهمیدم ، تلفیقِ جیغ های بنفشه گونه ی تو و فریاد های بی حصر و مرز من در کوچه باغی که از آن می گذشتیم ، سخنی داشتند " مشترک "... می دانی! همین که خواستم در فکرم فریاد بکشم خدا ، فوری گفتی داد بکش خدا، و من هم گفتم : خداااااااااااااااااا، نه! داد کشیدم ، جیغ زنانه زدم – آن طوری که مدتها بود دلم می خواست - ...

فریادهای عقده گونه ی من و جیغ های رنگی تو شد گوشه ای از مناجات من . همان جایی که مه پایین آمده بود و انگاری خدا برای خودش اسپند دود کرده بود ، برای این همه زیبایی ، این همه پاکی ،این همه ... – خدا را شکر که چشم نخورد خدا- همان جا گفتم : مونس من کمی خرابم ...

بافه های گیسوان تو هنگام قدم زدنت که همیشه تمام هواس پنجگانه ام را پرت می کند ، درست  مثل چهار مضراب شهناز بود و نغمه ی علی خانِ تجویدی و گوشه های همیشه جاوید و دوست داشتنی کسایی در بیات ترک...

باور کن من تنبور می شنیدم – مثل زخمه های آقا خلیل - ، شادی و نشاط صورتت به آسانی ، رسوای رسوا بود / همانی که می خواستی : رسوای زمانه منم ، دیوانه منم ...

اما زمان هایی که هواست نبود من فقط در تو بودم ، در محبت تو و در صداقت تو ، در دل کندن های تو از همه جا ، در همه جا بودنِ تو ...

خراشیدگی های تنم، کنار خط کشی های خیابانی که حدود نیمروزی همین طور در آن قدم زدیم ، کم کم داشت مرمّت می شد . بوی خیس بارانِ هنوز نیامده ی جنگل، هوای رفتنم را بیشتر می کرد ...

من ماندنی ترین لحظاتِ این بودنِ شرطی را در کنار تو بودم ...

اشاره های گاه و بی گاه تو و دست تکان دادن های ریز و یواشکی تو ، من را یاد بیتی قدیمی انداخته بود که سال ها بود با خودم تکرار نکرده بودم:

تماشا داشت در محفل، ز بیمِ مدعی امشب / نگاهِ دیر دیرِ یار و آهِ گاه گاهِ من

... تو هی آواز خواندی و من هم همین طور با تو همراهی کردم – غلط یا درست -  من کمی خجالت می کشیدم و تمام ذهنم پیش ترانه ای بود که داشتی زمزه می کردی : وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد، انگار نه از یه شهر دور ،که از همه دنیا میاد ...

نامه ام خسته ات کرد !!!؟

درکِ من از دست هایِ تو هنوز اندک است و شناختِ تو از من بسیار. من طفلی نو پا و تو تجربه ای سِترگ. صد تن شاعر و نویسنده ی داستان های کوتاهِ عاشقانه، باید جلوی یک نگاهِ کوتاهِ تو درس پس بدهند ...

مجالش که باشد همان یک روز را هم برایت جبران می کنم – البته نه می توانم و نه در توانم هست!!! – اما تلاش برای آن که میسورم هست.نیست؟؟؟ بزرگیِ آمالِ قلبِ تو کجا، دلخوشی های کوچک و کودکانه ی من کجا!

از تو، تا همیشه، خیلی چیزها را به میراث بردم.

یادت می آید، لحظات آخر روی پاهایم برایت نوشتم:

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود / رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

تا بعد / دلتنگ همیشگی ات / روح اله  

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :