اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

اما تو روزگار ...

همیشه به قول خودمون، ناگهانی ها هستند که حادثه ها و اتفاق های ما بعد هر حادثه ای رو رقم می زنن. داشتم به بی رحمی و بی مروتی فکر می کردم . به نظر من هیچ چیزی بی رحم تر از تاریخ و هنر نیست . همیشه هنرمندان بزرگ باید بعد از فوتشون شناخته بشن. برای مثال اثر فاخر یه هنرمند تو حیات دنیاییش که احتمال بسیار زیاد به پولش احتیاج وافر داره شاید یک هزارم مبلغی نباشه که بعد از مردنش پرداخت می کنن. یا همین تاریخ ، آره همین تاریخی که هممون باهاش سرو کارداریم، اصلا تا به حال به بی رحمیش فکر کردی ؟ هرکی هرچی دوست داره بهش اضافه میکنه و هرکسی هم دستش می رسه بالاخره به سهم خودش با توجه به منافع شخصیتیش اونو کم و زیاد می کنه . مثلا فکر کنین یه هنرمند تمام عمر مفیدی که شاید می تونست خیلی کارهای دیگه ای انجام بده رو میذاره پای هنر وآموزش و یادگیری و... اما یه دفعه چشم باز میکنه میبینه نه توانی برای کار داره، نه چشمی و نه نایی برای ارائه آثار .چی کار کنه ؟ یه عمر زحمت واسه همین روزها !!!! اون هم که این طوری . خیلی سخته ، نه؟ فکرشون بکن دیگه چون توان نداری که مثل قبل کار کنی، کسی سراغی ازت نگیره ... تاریخه دیگه ! هنره دیگه ! یا نه بهتر بگم روزگاره دیگه .

از ما گذشت نیک وبداما تو روزگار / فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

انگار باید برم ...

انگار دنیا داره زیرو رو می شه ...

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست . یه جورایی انگار باید برم ، فقط نمیدونم کجا، با کی ( البته تنها بهتره)، واسه چی ، نمیدونم . فقط میدونم که باید یه چند مدتی برم . اصلا حوصله هیچ موجود زنده ای رو ندارم . دلم واسه ی آقای ... تنگ شده .فقط دلم ایشون رو می خواد. روز های نمایشگاه نزدیک و من هم فوق العاده بی حوصله . تو این روزها معمولا با حاج کاظم میشینم و حاجی می خونه و گریه و خنده و سکوت و ... .

این شعر هم همین طوری:

هوا از بس که خوشحاله
به عشقت برف می‌باره
نباشی، نقشه‌ی دنیا
یه اقیانوس کم داره ...

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

باد اگر آمد ...

این روز ها که همین طور به سرعت دارن میگذرن گاهی یه اتفاقاتی می افته که حتی آدم مجال فکر کردن به اونارو هم نداره ، یا اینکه یه چیزایی رو میخونی که مجال فکر کردن به چیز دیگری رو نمی ده، مثل اتفاق دیروز....نه ...یا یه چیزی مثل خوندن این نامه که خیلی حرف دل منه ، یا ... ( نمیدونم اصلن بی خیال ) ،انگار بخونیم بهتره :

قبول نیست ری را
بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه بی جفت آبها را ببوسد ،
برود تا پشت بال پروانه
هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند
قبول نیست ری را !

بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امروز ،
تنها باریکه راهی است که می رود
می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی
تا سهم گریه از بغض آه
ها … ها ری را !

حالا جامه هایت را
تا به هفت آب تمام خواهم شست
صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد
می رویم اما نه دورتر از نرگس و رویای بی گذر

باد اگر آمد
شناسنامه هامان برای او

باران اگر آمد
چشمهامان برای او

تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم … ری را !...

(یکی از نامه های مورد علاقه من/ از سید علی صالحی)

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :