اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

یک خاطره به یاد ماندنی ...

سفر به یاد ماندنی

یادش به خیر ...

سفری به یاد موندنی با حضرت استاد کابلی ، جناب استاد فلسفی و همسر ارجمندشان استاد الهه خاتمی و من، جهت داوری جشنواره خوشنویسی ارومیه و آذربایجان ...!

توی اون سفر خیلی آموختم ...

چشم بی واسطه آن روز خدا را می دید

حیف شد چشم دلم لایق دیدار نبود

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

یه کمی بی خودی ...

دلم واسه استاد تنگ شده نشتسیابنتسیا

دیشب خواب حسنُ دیدم ، تا صبح با هم بودیم تمحخصثعبنکمزتنئی

این روزها معلوم نیست کی به کیه .نه دبهصجهخی  عتیابنتهصب جخ

حالم میریزه به هم همش همشششن حخصثه قبنصحخجخقعفض ثقف

اصلا خودم هم نمیدونم چی میخوام یا نعقدتسهثتتمنئدرختحیبخل

روزهای پر مشغله ای دارم دعوت های متفاوت تو یسنبصحخی بحقحجصثخصضیز

اصلا ولش کن .بیا این شعرُ با هم بخونیم :

 

کاش از راه ناگهان برسی  ناگهان شهر را تکان بدهی

بین این مردمی که منتظرند من وامانده را نشان بدهی !

تو قلمکاری خداوندی ، سوژه ی ناب هر هنرمندی

مطمئن باش بی همانندی ،سالها هم که امتحان بدهی!

من به لبخندی از تو خرسندم ،من به لبخندی از تو دلشادم

به کسی بر نمی خورد بانو  لحظه ای روی خوش نشان بدهی!

حاضرم بی هراس جان بدهم، عاشقت باشم و زیان بدهم

پیش چشمت خودی نشان بدهم، تو اگر اندکی زمان بدهی  !

هر چه هستی برای من خوبی ،بی نظیری ،کمال مطلوبی

از سر لطف و دوستی بد نیست  فرصتی هم به دیگران بدهی !

هیچکس آنچنان که می باید  سر پناه دل یتیمم نیست

تو مگر مادرانه سر برسی  گوشه ی چادرت امان بدهی !

مثل گنجشک های بی مادر کلمات گرسنه ام چندی ست

روزه دارند تا تو برگردی  به غزل ها تو آب و نان بدهی !

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :

راستی خبرت بدهم ...

چند وقتی بود که به دلیل آماده شدن واسه نمایشگاه انفرادی نقاشی خطم ، نتونسته بودم یه سری اینجا بزنم و به قول اکبر رفته بودم غیبت کبری . حال ما همین بود:

سلام !
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند !
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !

 

(نامه سید علی صالحی)

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
تگ ها :