اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

نیاز ...

مدت ها بود فکر می کردم دوره ی برده داری، نوچه بازی و به خاطر پول خود باختگی و از این امثال تموم شده ! اتفاقی جایی بودم ، اما ، شاید یکی از سنگین ترین و تلخ ترین لحظاتی بود که گذراندم. (حراج تابلوهای چند میلیونی یک استاد ، حتی به قیمت خرید چند کیلو برنج، اون هم با تمسخرخریدار و خجلت فراوان خودش. انگاربوی انتقام کثیفی میومد.بمااااااااااااااااند...) باخودم تکرار کردم :نگران نباش استاد، صاف بایست، کمر خم نکن ، پاهات نلرزه ، عصبی نشی ، یه وقتی بغضت نترکه ، عیبی نداره ، تو به این مبلغ احتیاج داری ،حتما چند نفر چشم به راهتند ...

 اصلا نمی خوستم غزل پایین رو بنویسم، اما نتونسم/ کاش اونجا نبودم: 

دنیا پر از سگ ست جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفرهٔ امشب نمی‌رسد
پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست
از بوی دود و آهن و گِل مست می‌شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست
جنگ و جنون و زلزله؛مرگ و گرسنگی
اخبار یک سه چار دو تهران خبر سگی ست
آهنگ سگ ترانهٔ سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقهٔ اهل هنر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس ست
باور کنید زندگی باربر سگی ست
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست
شعر: مریم جعفری

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

خودم فرش زمینت باشم ای دل ...

شاید یکی از رابطه های ناگسستنی دنیای من، ارتباط روحی و عاطفی بین من و پدرم باشه. شاید خودم هم تو این رابطه عجیب مونده باشم که چطور ممکنه این همه علاقه !!!. علاقه ای فراتر از مهر پدر و فرزندی(شعار نیست). خیلی دوست دارم یه جایی ،یه مکانی یا ... که در خور ایشون باشه این مهر و ارادت رو فریاد بزنم. اما ... به هر حال روز پدر این بهونه رو داره که حداقل دل خودت رو اندکی راضی کنی. یادمه اولین اشعاری که به دلم می نشست و لذت می بردم شعرهایی بود که پدرم برام می خوند. سال دوم راهنمایی یه دفتر داشتم که شعرهایی که دوست داشتمو گلچین می کردم ، البته اغلب از اشعار باباطاهر و قایز بود. یه روز گفتم: بابا ! میشه یه بیت شعر بگی من تو دفترم بنویسم ؟ با همون لبخند همیشگیش که با یه بغض ابدی همراه بود گفت: دلم می خواد زمینت باشُم ای دل / سر کوچه کمینت باشُم ای دل / همون ساعت که از خونه در آیی / خودُم فرش زمینت باشُم ای دل . از اون سال تا الان همیشه این دوبیتی مثل تموم اشعار محلی و موسیقی های بختیاری و ... منو یاد پدرم میندازه. هر وقت می رم پیشش وتنها می شیم، یه موسیقی تصویری محلی ( ملک مسعودی .مسعود بختیاری .سیما بینا و امثال اینها)، با هم میشینیم نگاه می کنیم ،دوتایی که بغض می کنیم به هم نگاه نمیکنیم .یه وقتا هم بی ریا سرمو به بهونه خستگی وشوخی می زارم روی پاهاش و دستشو می ذاره روی سینم و با آهنگ موسیقی روی سینم ضرب میزنه (گریه را به مستی بهانه کردم / شکوه ها زدست زمانه کردم). این لحظه ها عزیزترین لحظات عمر منه. یعضی از جاهای موسیقی رو برام تفسیر می کنه . میگه : روحی بابا میبینی چی کار میکنه با دل آدم ؟( همه چیم مال تونه الا تفنگم دی بلال/ یه امشو مهمونتم ،سحر به جنگم دی بلال...). می گم بابا دیگه چرا نی نمیزنی ؟ میگه : دیگه نفس ندارم بابایی. (اینجا آرزو داشتم هرچی نفس دارم بهش بدم تا یه چند دقیقه برام ساز بزنه !) . هروقت منو ببینه، زود متوجه میشه چه خبره .اگه نگران باشه (مثل همیشه ) منو به هر بهونه ای صدا میکنه یه گوشه خونه و بعد میگه : روحی بابایی یه کم بی خیال باش بابایی. خیلی خودتو اذیت نکن .میگم : چیزی نیست بابا یه کم سرم شلوغه. بعدش هم با یه نگاهی که متوجه ام کنه  باشه من که میدونم چته، میگه: خلاصه دنیا ارزشی نداره که تو خودتو اینقدر اذیت کنی ... بچه که بودم فقط باید پیش بابام میخوابیدم( هنوز هم دوست دارم که فقط تو بغلش خوابم ببره) صدای بم نفس هاش که روی شونه هاش تو گوشم می پیچید . اون شب تو سفر گلپایگان یادش به خیر ،مثل همیشه پیشش که خوابم برده بود نصف شب بلند شدم دیدم رفته روستای پایین و به خاط اینکه من اذیت نشم منو بیدار نکرده.  تموم گلپایگان رو ریختم به هم که چرا بابام پبشم نیست (۵ سالم بود). با صدای داد وبیداد وگریه من همه از خواب پاشدند. بعدش هم با چه مصیبتی رفتند پدرم رو از روستای پایینی صدا کردند  بیا پسرت همه آبادی رو گذاشته رو سرش که :بابامو میخوام . پدرم که اومد(حدود ٢ نیمه شب) منو گذاشت روی شونش ( امن ترین محل آرامش من ) راه افتادیم رفتیم که من پیشش بخوابم . توی اون شب چی کشید بماند . تمام سگ ها دورش کردند و حمله کردند ...(برای اون شب طلب عفو میکنم - بماند)...شاید عاشقانه ترین ارادت ها و عشق بازی هام، سهم من و پدرم باشه . وقتی دست همو می بوسیم ! پیشونی همو میبوسیم !... این اتفاق گاهی روزی چندین بار تکرار می شه. به قول شاملو: بوسه های تو گنجشککان پرگوی باغند ... . من عاشقانه پدرم را می پرستم . چیزی در خور پدر ندارم برای تقدیم (روزت مبارک بابایی!!!) - فقط این شعر که خیلی دوستش داره :

عزیزا، کاسه ی چشمُم سرایت / میون هر دو چشمُم جای پایت

از اون ترسُم که غافل پا نهی باز / نشینه خار مژگونُم به پایت

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

یک حادثه ی عجیب ...

... حادثه های عجیب یا اتفاقات پیش بینی نشده هم  گاهی جای خیلی از نبودن ها رو پر میکنه !!! حتی یه وقتایی تمام برنامه ریزی ها رو هم خراب می کنه .حالا این اتفاقات می تونه دلخواه باشه یا دور از تصور ، اما مهمه اینه که بعضی از اینها خیلی جالب و دلخواهند...

یک حادثه ی عجیب، بد چیزی نیست

یک روزه ی ترک سیب، بد چیزی نیست

یک لحظه اگر نگاه تو بگذارد

یک زندگی نجیب، بد چیزی نیست

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :