اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

ناشیانه ترین کارها ...

گاهی اوقات دیدن یا بودن بعضی از آدما و یا حتی نبودنشون ، منو پر از کلمه میکنه. معمولا اونقدر با سرعت رد میشن که مجال نوشتن و موندن نمیدن. یه اتفاق مثل دیروز ،‌یه دیدار مثل امروز یا ... .البته خیلی متفاوته این بودن ها ونبودن ها . مثل یه وقتایی که وقتی حتی پیشش نشستی هم دلت تنگشه ! یا هنوز نرفته بغض می کنی ! یااینکه وقتی نیست هیچ خبری هم نیست ، ولی وقتی باشه واویلایی میشه که نگو! یا وقتی میره نمیخوای باور کنی که رفته ( لااقل تا یه مدتی دوست نداری با کسی حرف بزنی) یا اصلا دلت می خواد براش گریه کنی ، شعر بخونی ، بخندی ، ساز بزنی یا بنویسی ، یا مثلا ناشیانه، ماهرانه ترین کارها را انجام بدی ... که البته چه لذتی بالاتر ازاین ... !!! خب با این احوال بعضی از شعرها هم که کاملا زبان حالند:

تو آئینه را می زنی می شکنی

من دلگیر می شوم ...

تو در همین خرده آئینه ها تکرار می شوی !

من می خندم

می گویم :

" تو همیشه، ناشیانه، ماهرانه ترین کارها را انجام می دهی ! "

می خندی ...!

من عاشق خندیدنت می شوم

من اشتباه نمی کنم که آئینه را دست تو می سپارم ...

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

نت دلتنگی ...

ابر دارد قفسم

نت دلتنگی من باران است ...

سید علی میر افضلی

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

تقدیریه ...

روز اول که به من گفتی الف را، با را / دل تو خون شد تا یاد بگیرم، یا  را

به من آمو ختی آیینه سه بخش است ولی / سنگ صد بخش نمودست همین معنا را

بین سی حرف الف بود که سر بالا داشت / وکلاهش بنهادند سر بالا را

همیشه هفته معلم برام پر از خاطره های شیرین بوده و  هست.

به احترام همه معلم هایی که مدیونشون هستم، دستهای پر محبتشون رو می بوسم . به ویژه :

-مرحوم  بابا حاجی رضا: اصول دین وفروع دین رو به من آموخت ( خدا رحمتش کنه)

- کلاس اول  و دوم ابتدایی: آقای سپهریان (٢٣ سال ندیدمش)

- کلاس چهارم ابتدایی: آقای افتخاری (میگن صورتش سوخته /٢٠ ساله که ندیدمش)

- کلاس پنجم ابتدایی : آقای قیمت لو ( اولین تجربه دوست داشتن و عاشقی رو ازش یاد گرفتم )

و استاد عزیز و بزرگوارم جناب

استاد یدالله کابلی خوانساری

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود / سرو جان را نتوان گفت که مقداری هست

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

واژه ها هنوز هستند ...

یه وقتایی کلمات اونقدر تو ذهنم می چرخند که انگارمغزم می خواد منفجربشه. این روزها پر از جمله و کلمه و واژه و عزل و ... هستم. اما تا سمت مداد و دفترم می رم و شروع می کنم به نوشتن ، دستم به نوشتن نمیره و انگارکه تمام واژه ها باهام قهر می کنن. انگارکه دوست ندارن نوشته بشن. شاید هم نباید نوشته بشن ! یا شاید ... نمیدونم . واژه هایی که سر باز زدند و دارند ریخته میشن بیرون .جملاتی که یا به خاطر دلتنگی همیشگی ! یا به خاطر یه احساس قدیمی که تابه حال جایی نگفتی و تازه شده و...! یا از دست دادن احساس هایی که دیگه به دست آوردنشون خیلی سخته ( شاید) ! یا از دست مردمی که نه اونا تورو میفهمن و نه تو اونارو ! یا نمیدونم ! خیلی چیز های دیگه که شاید گفتنش ثمری نداره ! . مهم اینه که این کلمات و واژه ها هنوز هستند. این ها با من محرمند. به همون اندازه ای که با مداد و دفترم نامحرمند و شاید هیچگاه نوشته نشن وبه همون اندازه که من این روزها از همه دورم (وبسیار هم دوست دارم ). به قول یکی از دوستان : این هرزگی کلمات از کجاست ؟ /که مرا اینگونه آبستن انبوه خاطرات تو میکند / شاید رفته ای که من تورا باز آنگونه که می خواستی بیافرینم ... .و به قول سعید بیابانکی :

دلم گرفته هوای بهار کرده دلم  /  هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم 

رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را /  هوای یک شب دنباله دار کرده دلم 

بیا بیا که برای سرودن بیتی  / هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم 

به هر تپش که نفس تازه می کند باری  / مرا به زیستن امّید وار کرده دلم 

کنون که آخر پیری نمانده دندانی  / غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم 

بخند ای لب خونین لب ترک خورده  / دلم شکسته هوای انار کرده دلم

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :