اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

اینجادانشگاه پروتوریاست ...

حدود چند روزی است که به اتفاق ۴ نفر از اساتید کشور در آفریقای جنوبی هستیم .هوای بسیار بسیار مطبوع و طبیغتی بی نهایت زیبا. دیشب ، در روز ملی ایران دراینجا ، نمایشگاه ما با حضور سفرای کشور های مختلف و ایرانیان مقیم این کشور افتتاح و آغاز به کار نمود.

فقط اینجا اینجا دل آدم میییییییییییییی گیره !!!!!!!

باز هوای وطنم آرزوست ....

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

یه مسافرت ...

این چند روز بسیار سرم شلوغه . قراره  ١۶ بهمن به اتفاق  ۴ نفر از اساتید بزرگ هنر ایران از جمله :استاد مهدی طوسی (مشبک)، استاد خلیقی(فرش ) و استاد محرمی (نگارگری) به نمایندگی از ایران بریم ژوهانسبورگ (آفریقای جنوبی ) برای نمایشگاه تا دوهفته دیگه نیستم. دلم واسه خیلی چیزا تنگ میشه مثل ... یا ... ویا ...، بماند / این چند کلمه از سید علی صالحی که شنیدم روی تخت بیمارستان بستریه ، شرح حال این روزهای منه ( خیلی دوسش دارم ):

نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
همین دمدمای صبح
ستاره ای به دیدن دریا آمده بود
می گفت ملائکی مغموم ماه را به خواب دیده اند
که سراغ از مسافری گم شده می گرفت
باران می آید
و ما تا فرصتی ... تا فرصت سلامی دیگر خانه نشین می شویم .
کاش نامه را به خط گریه می نوشتم ری را
چرا باید از پس پیراهنی سپید
هی بی صدا و بی سایه بمیریم !
هی همین دل بی قرار من ، ری را
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند
ری را ! ری را !
تنها تکرار نام توست که می گویدم
دیدگانت خواهرانه بارانند .
سر انجام باورت می کنند
باید این کوچه نشینان ساده بدانند
که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است
گریه نکن ری را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم
خبر تازه ای ندارم
فقط چند صباح پیشتر
دو سه سایه که از کوچه پائین می گذشتند
روسری های رنگین بسیاری با خود آورده بودند
ساز و دهل می زدند
اما کسی مرا نمی شناخت
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
خدا را چه دیده ای ری را !
شاید آنقدر باران بنفشه بارید
که قلیلی شاعر از پی گل نی
آمدند ، رفتند دنبال چراغ و آینه
شمعدانی ، عسل ، حلقه نقره و قرآن کریم
حیرت آور است ری را ،
حالا هر که از روبرو بیاید
بی تعارف صدایش می کنیم بفرما !
امروز مسافر ما هم به خانه بر می گردد ...

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :

مرز سی سالگی ...

امروز دقیقا١٠٩۶٠ روز است که من متولد شده ام .درست سی سال و ٨ روز. بیست وچهار روز از اولین فصل سرما ی ١٣۵٩ گذشته بود که من چون تکه ای از مسیح از وجود معصومی چون حضرت مریم ( باور کنید!!!) در صلوه ظهر آمدم اینجا . از یکی زیباترین خلقت های خد،  از مادرم ، وجود پاک ، معصوم و شرافت مردانگی وجاودانگی ...

 این روزها دوستانم خیلی محبت داشتند و جشن گرفتند. از همه شان ممنوم . اما، امان از سی سالگی !!! مرز سی سالگی مرز عجیب و غریبی است . سی سالگی مرزی مثل خلاء یا برموداست ، حسی مابین جوانی و پیری است .چیزی بین بودن ونبودن ، هم هستی وهم نیستی . یه چیزی مثل بود ونبود. نه بین جوان ها راهی داری ونه بین پیرها جایی! اتمام جوانی و آغاز میانسالی است. به قول حاج کاظم : نه در مسجد گذارندم که رند است / نه در میخانه کاین خمار خام خامست / میان مسجد و میخانه راهیست / غریبم ، عاشقم ،آن ره کدام است؟

پیری تنها روزهای است که اصلا مایل نیستم به آن فکر کنم . اگر قرار بر این باشد که روزی توانایی شنیدن ، حرف زدن ، شعر ،‌موسیقی ، خوشنویسی , نقاشی و دیدن و چه و چه و چه را نداشته باشم ؟؟؟؟؟ وااااااااااای از ناتوانی ... اصلا من دوست نداشتم بزرگ شوم . من دوست نداشتم ....

ما احساس ناگزیر بودن ایامیم. اصلا اسیر زمان شده ایم ...

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها :