اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

تعجبی نیست ...

تعجبی نیست ! زمانی که یه دفعه سرتو بالا می گیری ، می بینی افتادی جایی که یه عمر همه ی آدما رو از اون جا منع می کردی . اصلا باورت نمیشه که :ای وای این منم! اما شده دیگه. دچارشدی !!!... بعد این شعر میاد تو زبونت که :

منی که نام شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب دکُان می فروشم کرد !

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :