اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

بی قراری ها ...

امروز ، روز اول ماه محرم است...

 و من این روزها هیچ ادعایی ندارم!

خوش به حال کلماتی که صرف تو می شوند ...

..........................................................

پیشکش:

 از قیصر امین پور(نی نامه):

خوشا از دل نم اشکی فشاندن/ به آبی آتش دل را نشاند
خوشا زان عشقبازان یاد کردن / زبان را زخمه فریاد کردن
خوشا از نی، خوشا از ...

ادامه مطلب   
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

دیوارها بد منظرند ...

دیوارها
بد منظرند!
این راه‌ها که پای در آن می‌کشیم ما،

دیوارها می‌آیند هم‌راه
پابه‌پا ...

چند روز پیش سالروز تولد شاعر غریب ، احمد شاملو بود.( تبریک...!!!)

 سالهاست بین شعرای معاصر مثل مهدی اخوان ثالث ، حسین پناهی، عمان سامانی و ... مجال خواندن اشعار شاملو را به من نمیداد و همیشه حتی از خواندن آن هم امتناع می کردم ، نمیدانم چرا !

اما مدت هاست حرف های ناگفته ام  را درشعرهای  شاملو می بینم:

من باهارم توزمین / من زمینم تودرخت / ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه/ میون جنگلا طاقم می کنه / تو بزرگی مث ...

خیلی از شعرهای شاملو را  انگار قبلا حس کرده بودم .اشعاری که عینا ثبت خاطرات من بود، ثبت خاطراتی که هیچگونه نمیتوانستم بیان کنم.انگار حاضر بود ، همه جا!

نگرانی‌تان از چیست؟
ما خطاهامان را معترفیم
و به جبران ِ خطاهامان می‌کوشیم...
 
اشعار شاملو مثل آینه واقعی است. مثل اشعار اخوان !!!!! 

قصد ِ من فریب ِ خودم نیست، دل‌پذیر!
قصد ِ من
فریب ِ خودم نیست. اگر لب‌ها دروغ می‌گویند
از دست‌های ِ تو راستی هویداست
و من از دست‌های ِ توست که سخن می‌گویم.
 دستان ِ تو خواهران ِ تقدیر ِ من‌اند.
 از جنگل‌های ِ سوخته از خرمن‌های ِ باران‌خورده سخن می‌گویم
من از دهکده‌ی ِ تقدیر ِ خویش سخن می‌گویم...

...................................................................................................................

پیشکش:

این شعر برایم خاطره های خوبی دارد .شب تولد شاملو برایش نوشتم (البته یکی ازدوستانم به اجبار مالک شد )/ بخوانید:

مرا - تو - بی سببی نیستی 

به‌راستی صلت ِ کدام قصیده‌ای ای غزل؟

ستاره باران جواب کدامین سلامی به آفتاب- از دریچه‌ی تاریک؟
کلام از نگاه ِ تو شکل می‌بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی!
 پس ِ پُشت ِ مردمکان‌ات 

فریاد ِ کدام زندانی‌ست که آزادی را

به لبان ِ برآماسیده ی گُل ِ سرخی پرتاب می‌کند؟

ورنه این ستاره‌بازی - حاشا - چیزی بدهکار ِ آفتاب نیست

 نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.
چه مومنانه نام ِ مرا آواز می‌کنی!
 و دل‌ات
کبوتر ِ آشتی‌ست،
در خون تپیده
به بام ِ تلخ.
 با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می‌کنی!

 

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

یک ابدیت خدا ...

امروز افتتاح نمایشگاه آثارخوشنویسی تلفیقی هنر ایران وغرب ، آثار خوشنویسی شکسته ی من(دلخانی) و استاد کرمی (کاپرپلیت) ، آقای مجتبی سبزه(نستعلیق) وخانم شیرمحمدی(نگارگری ) در سالن سرسرای کاخ زیبای نیاوران بود.

مراسم امروز به بهانه بزرگداشت حضرت خیام و  ادواردفیتزجرالد با حضور پر افتخار و سخنرانی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن که یکی از پایه های  ادبیات مملکت ماست، برگزار شد .

البته به دلیل مشغله ی فراوان و دلایل متعدد دیگر ، آنطور که باید ، نتوانستم آثار دلخواهم را دراین نمایشگاه ارائه دهم ، اما نمایشگاه ازهر جهت نمایشگاه خوبی بود .

تعدادی از نماینده ها و سفرای کشورها هم آمده بودند .البته...

مدت ها بود دلم می خواست سهیل محمودی که برخی از شعرهای ایشان تداعی کننده ی خاطره های فراوانی برایم است را ببینم و پیغامی هم درگوشی بگویم.(!)

ایشان هم آمد و تعدادی از رباعی های حکیم عمر خیام را هم به قول خودش از حافظه ی ناقصش کمک گرفت و خواند که بسیار هم انتخاب های به جایی بود.

بعد از اتمام سخنرانی ، همراه مهمان ها و اساتیدی چون استاد جواد بختیاری، استاد رسول مرادی و... در سالن مجاور برای دیدن آثار رفتیم .

دنبال یک فرصت خلوت و دور از دوربین می گشتم تا به سهیل محمودی مطلبی بگویم .

اتفاقی قرار شدکه با هم عکس بگیریم که قبل از ژست گیری عکس ، درگوشی به ایشان چیزی گفتم. با تعجب و محبت فراوان، من را با فشار و استقبال بغل کرد و بوسید.

مجدد گفتم : شبی عاشقانه صدایم کن ای دوست ...(تابلویی که خیلی نوشتم)

حرفمان گل گرفت وشروع کردیم به قول خودمان اشکی ریختیم و غریبی درکردیم!

ناخودآگاه گفتم :

خنده ی تو یک ابدیت خداست     خنده ی تو تا ابدیت رهاست

بعدگفتم این بیت را خیلی دوست دارم :

توهمه ی دغدغه های منی     دغدغه هایی که پر از ماجراست

بعد با صدای همیشه بلندش گفت :

بیدل مضمون نگاه توام     عاشق تو شاعر آئینه هاست

و....

سرآخر قرار شد کتاب های جدید سهیل محمودی را خوشنویسی و طراحی جلد وصفحات داخلی اشعار جدید ایشان را انجام دهم که قرار دیدارمان افتاد روز چهارشنبه، تا بعد ...

البته برگزاری اصلی این نمایشگاه تا چند ماه دیگر در انگلیس و استرالیا برپا می شود.

استاد که رفت نیم ساعتی آنجا ماندیم و با رضا تقی پور و علی یوسفی برگشتیم سمت منزل .

روز خوبی بود . هرچند پرمشغله و پراسترس بود ، اما خوب تمام شد .

 

پیشکش:
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم


 شعر : سهیل محمودی

 

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

بی تابانه ...

چه بی تابانه می خواهمت !

ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری ...

آری ...

آزمونِ تلخِ زنده به گوری را بسیار چشیده ام  ،بسیار

بسیار فراموش کرده ام آنچه را که نمی باید از خاطر آزرده ام فراموش می شد ،

بسیار بسیار بی تابانه خواستن را آزموده ام ، 

بسیار بسیار نفس زنان دوری کسانی را که شایسته شان نبودم را آزموده ام ،

من بی درنگ باختن را آزموده ام ،

آزمون داده ام زنده به گوری بی مهابا  را ،

باید بروم

باید ،

شاید به آنجا که خود نمیدانم ،

البته ببرند به آنجا که میدانند ،

به ! ... نمی دانم کجا !

من خسته تر از آنم که قوه ی تشخیصم مسیر آسایش روحم را تعیین کند!

من خ س ت ه ا م !

زنده به گور شده ام

من زنده به گورم

من شاید زنده به گورم، بی که بدانم !

چه تلخ !!!

من

زنده زنده

به

گور

شدم

با دستان خودم !!!!!!!

با اراده ی ناتوانم ، با دستان خودم یک گورستان زنده ام ! 

از بی قراری و بی تابانه خواستن ِ هم اویی که نیست،

اویی که ...!

بماند ،

من زنده به گور شدم شاید ، لحظه ای یا عمری که بی دوست به سر شد!

البته

باورم کنید ....

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

حال وهوای نگفتنی ...

 

هی...

هی خدایی

که ساعت دو نصف شب بیداری

ساعت سه نصف شب بیداری

ساعت چهار نصف شب بیداری

صبح بیداری

ظهر بیداری

حتی ساعت پنج عصر هم بیداری

و همین طور زل می زنی به این جوی خون

که از خیابان می گذرد

و هیچ کاری هم نمی کنی

لااقل

بگو چاقوهایشان را تیزتر کنند

هزار آواز نیم بسمل

در گلوی ما

بال بال می زند.

شعر : دوست عزیزم جلیل صفربیگی

هنوز معتقدم که تو شعر خیلی از چیزهای نگفتنی رو میشه گفت

این شعر تمام حال وهوای این مدت منه... 

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :

ازدست تو خواهد رفت...

گاهی اوقات بیان هیچ چیزی گویاتر از زبان شعر نیست ...

 

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن

نسیم بیقراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت

به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن! محکم قدم بردار

به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت

 

من شعرهای فاضل نظری رو خیلی دوست دارم

پیشکش...

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :