اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

صد هزارمین دیدار ...

امروز دیدمش ! یه کمی  غریبه شده بود . البته مدت هاست که به ظاهر از هم دوریم تا اینکه امروز به حرف اومدیم و با هم گفتیم : میدونی ! خیلی برای هم حرف داریما !!! اما حالش نیست . نه؟ گفتم : آره ، حالش نیست .لزومی هم نیست به گفتنش . ماکه همه چیزو از هم میدونیم . ولش کن . چه خبر ؟!!!! گفت : آره بی خیال بابا .

نشستیم با اکرولیک و رنگ روغن و بوم یه کمی حرف زدیم . من این طرف کارگاه ، اون اون طرف کارگاه . من شعر آهسته میایی ... رو اتود زدم و اون چهره بهت زده ی یه زن تاجیکی رو ... هردومون خسته بودیم . حتی حال نداشتیم به هم بگیم چه خبر ؟ یه دفعه دوتایی شروع کردیم رقصیدن . هی رقصیدیم . هی رقصیدیم . بدون اینکه به هم نگاه کنیم هی رقصیدیم ، گفتم نه دیگه رقصامون هم عوض شده .دوتایی نشستیم . گفت: خب این هم یه دوره ایه که باید بگذره دیگه ! گفتم : نه . اصلا همه چیز عوض شده داداش .همه چی ... گفت: آره ! میبینی!

چقدر منتظرت بودم ببینمت کمی آسوده / دوباره آمده ای اما همان همیشه عزاداری

موقع خداحافظی بهش گفتم : راستی ! ما ... گفت : راستی ما محو رخسار توایم .

برگشتم .

راستی که چقدر زود خیلی چیز ها عوض میشه . دوستی ها . خلوت ها . محبت ها . رفت و آمد ها .لباس ها .نگاه ها . صحبت ها . واز همه بد تر ، شعر ها !

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

رنگین کمانی ...

باران که می آید

        رنگین کمان است چشم های تو

 رنگینی زیر کمان !

 

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

چونان پسری ناخلف ...

 

ای آتشفشان تمام نمای قرون اخیر

مذاب های فَوَرانت ازمن دورند

چونانکه پسری ناخلف از پدر !

شانه هایت !

 شانه هایت ازمن دورند

به طول صدها جاده ابریشم سراب زده

چونانکه پسری ناخلف از پدر !

دستانت را ! دستانت را ، سالهاست نبوئیدم !

از من دورهستند انگشتان همچون حصاری در برابر خرمن گاه شعله های ویرانگر آتشی سخت سوزان

چونانکه پسری ناخلف از پدر !

دور هستند همه ی من از جمعیت تو

فاصله هاست از من تا همه ی تو

سال هاست از تو دورم

من دورم از تو

دور !!!

چونانکه پسری ناخلف از پدر !

ای آشنای سال های دور از من

من دوباره بارها تو را جستجو خواهم کرد

چونانکه شایدپسری ناخلف پدر را !

ای عصمت هرچه باید می بودم

ای پناه مکرر داغ ترین ایام  بی پدری

از من دوری تو ،

دوری تو ،

چونانکه پسری ناخلف از پدر !

 

* این کلمات گوشه ای از یک دلتنگی دیرینه بود ، یه جای تنها .

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

تصنیف ناگفته هایت ...

 

امروز تولد دوست نازنینم شهرام جمشیدی بود . هرکاری کردم چیزی به بهونه ی هدیه ی تولد تقدیمش کنم نشد .یعنی چیزی در خور نبود. فکر کردم شاید صادقانه ترین هدیه، همین چند کلام پایین باشه :

 

ماهور

شور

همایون

اصفهان

سه گاه

چهارگاه

... !

تصنیف ناگفته هایت درهیچ گوشه ای نگنجید !

(تولدت مبارک شهرام )

 

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :