اینجا کسی با خویش نیست...

درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...

چه خبره ؟...

این روزها، یه جورایی !

معلوم نیست چه خبره !!! ...

پیشکش:

  • بر ما چه رفته است که دل مرده ایم ما
    دل را به میهمانی غم برده ایم ما
  • گل ها ی زرد دسته به دسته شکفته اند
    بر ما چه رفته است که پژمرده ایم ما
  • سبزیم اگرچه مثل سپیدارهای پیر
    سهم کلاغ های سیه چرده ایم ما
  • شاید به قول شاعر لبخندهای تلخ
    یک مشت خاطرات ترک خورده ایم ما
  • باور کنید هیچ دلی را در این جهان
    نشکسته ایم ما و نیازرده ایم ما
  • گفتی پناه می بر ی از بی کسی به چاه
    ای بغض ناصبور مگر مرده ایم ما ؟
  • سعید بیابانکی
  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

دریغ آن روزها ...

دیروز بعد ازمدتها یه چندساعتی وقتم آزاد شد تا یه کمی واسه خودم باشم . دلم هم میخواست یه جایی برم که متفاوت باشه و هیچکس هم نباشه. یه جای امن ،آروم،بی دغدغه،ساکت،دور ازهمه چی!!!. معمولا این جور وقتها جایی رو گیر نمیارم الا خونه قدیمی خودمون. جایی که تمام خاطرات زیبای کودکی و نوجوانی رو گذروندم. چند ساعتی رو رفتم اونجا . خوشبختانه برادر بزرگم هم بود (آقا ابوالفضل . استاد معرق) که خیلی از شبای تنهایی و دلگیری رو باهم با ماه صحبت کردیم. شبهای زیادی رو دوتایی تا صبح تو کارگاه من خط نوشتم و اون با چوباش کلنجاررفته .اون اتاقی که محرم خیلی از حرفای منو و ایشونه (یاد حسن بخیر ، یه بخشی از اون اتاق مربوط به جای خواب حسن بود ). اون چند ساعت تمام خوشبختی های کودکیم را برای صد هزارمین بار زنده کرد . اونجا برام مقام امن و آسایشه . اصلا اونجا برام همه چیه ! همه چی ...هیچ جای دنیا رو به اندازه اون فضا دوست ندارم .حتی ... صدای گرم و همیشه خسته مادرم که صدام میکرد (روح گل من ،جون دل من) . صدای دورگه و پرمحبت پدرم (روح بابا ، کجایی بابا؟) . موزاییک های لق شده حیاط . بوی خاک و نم باغچه . درخت گیلاس ، توت ، انار . گلهای رز و محمدی که مادرم با دستای مثل کوهش اونارو یادگاری گذاشته . لونه یاکریمها ی بالای اتاقم. بوی تلخ درخت گردوی وسط باغچه . حوضی که توش شنا میکردیم و حالا تا ساق پام بیشتر گودی نداره. کُل انگوری که تمام فضای حیاطو سایبون کرده !!! صدای دار قالی و ریشه ها ( یکی به دوتاش بزن ! زدم ! زدی ؟ دو تا گلی جاش بزن! زدم ! زدی؟...) یادش به خیر... صدای بازی بچه ها ، مصطفی ، محمدرضا ، آرزو ، سمیه ، علیرضا ،مرتضی و ... زمزمه های آواز مادرم (ای عزیز جونم می کشه منو بغض گریه هات ... ای عزیز جونم دیگه نمیشه در نیاد صدام ،من از این شبا...)، صدای نی پدرم ، صدای خش خش اره مویی داداش ابوالفضل و معادلات و پیش بینی های ورزشی داداش هاشم... تشویق های پشت هم و بالاخواهی های داداشام. هی...

نمیدونم ! ولی کاش برگرده اون روزا !!! کاش ...مگه چی میشه؟ ازکی چیزی کم میشه! یاد روزای مدرسه آیت. کلاس اول (آقای سپهریان)، دوم(آقای سپهریان) ، سوم(آقای محمدی)، پنجم (آقای قیمت لو ،که تونستم اولین تجربه عاشقی درکودکیم رو بفهمم)، اول راهنمایی ،دوم... همین طور... تا الان هم پشت تریبون تدریس دانشگاه. حیف!!! خوش به حال نیمکت های مدرسه ، با همون حال وهوا .کتابا .دفترمشق . عشق مداد تیز. جلد نو . برچسب ها . ساندویچ های خشک و گرون آقای بهرامی تو مدرسه . ترس از جریمه و مشق زیاد . مسابقه با بچه ها بعد از تموم شدن ساعت کلاس (مشقات؟ همش...) ! چه عشقی داشتیم . یه دفترچه داشتم که توش شعر گلچین می کردم( سال اول راهنمایی بود) ، اکثرا اشعار بابا طاهر و فایز  بود ، الان که میبینمشون تعجب می کنم ، منو این شعرا؟ (مکن کاری که بر پا سنگت آیو /جهان با این فراخی تنگت آیو ... یا: به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی / که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم مستی...) ، عالمی داشتیم با این حال وهوا .کتابخونه امام صادق(ع) با حاج علی و سعید زارع و ...کلاس های کانون و خط و قرآن و اردو و چی وچی و چی . تو همون یه وجب جای کتابخونه که بخش عمده ای از خاطرات نوجوانی منو پر میکنه، تا کجاها که نرفتیم . چه حالی که نداشتیم . چه عشقی که نمیکردیم .صدای اذون مش رمضون ( سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله و الله اکبر ... اگر می خوای به نماز جماعت برسی بدو!!! ) .با چه حالی مادرم نماز صبح بیدارم میکرد ( روح الله جان ! پاشو مامان! پاشو عزیزم ! نمازت قضا میشه ها !مگه دیشب نگفتی حتما بیدام کن؟ من میرم مسجد، خواب نمونیا...)... قند دادن های هرشب بعد ازنماز جماعت . عشق زنجیرزنی تو هیئت و ... پرسه زدن تو بقالی علی سرابی .مش مراد . مش عباس .عمو بهروز .جهان .میوه فروشی فلکناز... ای بابا... کجاهارفتیم؟؟؟ سرسره بازی های ۵٠ متری از سرکوچه تا دم مسجد . قایم موشک بازی هایی که تا چند روز طول می کشید . خرپلیس .کمر بند بازی .تیله بازی. تشتک بازی . کاردستی هایی که با چه عشق و تعصبی با گِل درست می کردیم... (خیلی از بچه های اون موقع دیگه نیستن ، بعضی هاشون رفتند جای دیگه ، بعضی هاشون هم که از دست روزگار رفتند زیر خاک و بعضی ها هم ...) هنوز هم که میرم اونجا یاد کوچه باغی های باغ صدرالله و توت خوری های باغ نعمت الله و درخت کاج ها می افتم . سبزی های باغ مش اکبر . باغ مَدباقر که همیشه یه بیل رو دوشش بود ، اخم و تَخمای نعمت الله تو باغش که اگه مارو می دید ... وای ! ابرام کوتوله با چرخش . مش ذوقعلی با چرخش ... ای داد بی داد...  الان خیلی هاشون نیستن دیگه به قولی :( میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه ، چی شد اون خونه ....آدماش کجان ؟خدا میدونه!) اونجا جای غریبه ها شده و دیگه کوچه باغی وجودنداره . باغ نعمت الله و مدباقر و اکبر شاهسون و صدرالله هم شده چند هزار واحدی های آپارتمان ۵٠ متری و٧٠ متری و... دیگه خیلی از آدمای اونجا رو نمیشناسم. اوناهم منو نمیشناسن. چه عشقی میکردیم وقتی که با یه تیله ( بادمپایی مامان و شلوارکردی کج و آستین دربه داغون و خاکی و ...) سر ظهر میرفتیم و شب با یه شیشه تیله برمیگشتیم، دوباره صبح می باختیم... عشق نقاشی و خط و شعر و موسیقی و درس و... کنار بازی های بچه گونه و شیطونی های خاص خودش... چه حالی داشتیم .کاش برمیگشت .کااااااااااااااااااش !!!!

(شور وحال کودکی برنگردد دریغا...)

پیشکش:.....................................................................................................

فکر میکنم هیچکس نتونست مثل حسین پناهی یاد کودکی هاشو  به این زیبایی بیان کنه: 

من باید برگردم ,

تا تو قبرستون ده , غش غش ریسه برم

به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم

توی باغ خودمون انار دزدی بخورم

وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم

آخه! تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده

کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه

راز خاموشی فانوس کجاست؟

گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست

چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه,

من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب ,

شیربرنج سحریتو خوردم

من بودم , من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم.

تا به بابا بگم , باشه باشه , نمی خواد کولم کنی !

گندوما رو تو ببر , من به دنبالت می آم

قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ

دنبال مارمولکا , نرم تا اون ور کوه !

من می خوام برگردم به کودکی !!

 من می خوام برگردم به کودکی !!...

 

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

تولد مکتب دلدادگی ...

امشب شب تولد استاد عزیزمه ،حضرت یدالله کابلی خوانساری ؛ هیچ وقت یادم نمیره اولین برخوردم با جناب استاد .چه دلپذیر و چه مهربون ! استاد برای من نقشی کمتر از پدرم رو بازی نمیکنه. تولدش مبارک... فقط همین!!!  تقدیم به استادم:

عزیزا کاسه ی چشمُم سرایِت  /  میون هر دو چشمُم جای پایِت

از اون ترسم که غافل پا نهی باز /  نشینه خار مژگونُم به پایِت

پیشکش:

این متن رو به مناسبت تولد استاد برای روزنامه نوشتم .

 آفتاب آمد دلیل آفتاب

(مکتب ، نه شیوه !)

به بهانه ی شصتمین سالروز تولد استاد یدالله کابلی خوانساری ( چهره ی ماندگار هنر ایران )

   بی گمان ، سربلندی و سرفرازی دیار کهن ایران ، وام دار و مرهون تلاشهای بزرگان ، هنرمندان و اساتید چیره دستی بوده است که عمر پر بهای خویش را در راه رشد و اعتلای فرهنگ و هنر این مرز پر گوهر نثار نمودند . نام آورانی که هم نامشان افتخار آفرین این مملکت متمدن و وجودشان موثر در طریق نمو معرفت اندوزی است . اما تاثیر گذار ترین ها و جاودانه ترین ها آنانی هستند که میراث گرانقدر این خطه را ارج نهاده و همگام با مردم ادوار خویش آنان را دل سوختند و سالها حریم شان کُنام خیل دوستداران و علاقمندان بوده است . با این وجود ، روزگار ما شاهد حضور هنرمندی دلباخته و استادی کامل است که ماندگاری، تاثیر گذاری و جاودانگی را به کمال داراست . بی تردید او در راه نثار ذوق خویش ، ثبت لحظات ناب و خلق آثار بدیع خود ، سر تعظیم به فرمان دل عاشق پیشه و شوریده ی خود نهاده است . دلی که مدام او را به طواف خلوت و جلوت بی مانند خویش ، به خلاقیتی فراتر از حیطه ی هنر آفرینی و بیرون از ادراک جمهور ناس پدید می آورد که « عین الطافست » . خلاقیتی که جز توکل ، ایمان و عشق که همواره سرمشق اولیه ی ایشان است ممکن نبوده و نیست. به یقین یکی از رموز ماندگاریش روحیه ی متوکلانه و ایمانیِ اوست . آنانی که خدا را غریو کردند و دل دریایی شان را به آسمان زدند هنرشان دور از جاه و تفاخر بوده است . باری این ندای عاشقانه و شعور عارفانه ی خطوط ، امتداد میراث جاودان درویش عبدالمجید طالقانی تا استاد یدالله کابلی خوانساری است ...

ادامه مطلب   
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
تگ ها :

آب یادت نرود ...

امشب

کجایِ متنِ مرا خواب رفته‌ای؟

معنایِ دلپذیر!

..................................................................................................................

پیشکش:

 تلخند این روزها ! حسن هم که نیست ...

 

ابر ای ابر
         که بر تربت آن سبزترین می‌گذری؛
آب، یادت نرود...

شعر: میرافضلی

 

  
نویسنده : روح اله دلخانی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها :