اینجا کسی با خویش نیست...
درود به رندی که چون پیاله گرفت , نخست یاد حریفان خسته جان افتاد...
نگارش در تاريخ پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ توسط روح اله دلخانی


اولین روز خزان / گذر 1390/ جمعه 17 عصر / ق ح
 
مونس واژه های من ، سلام  !!!
میدانی ،من گاهی کلمات را تسخیر می کنم تا شاید از درون آنها چیزی را دریابم که معنا ی تورا گاهی ،شاید (گفتم شاید) شاید درمکانی جسته باشند..
امروز اولین روز خزان گذر 90 است ! همان اول پاییز..
من حضور تو را ، حضور دست نیافتنیِ تورا هیچ گاه ، هیچ گاه در هیچ واژه ای نتوانستم پی جو با شم، پیدا نمی شوند اصلن ..
 اما گاهی نخواستم بیابم و نتوانستم آن را دنبال کنم ، این واژه های حسود ،هنگام دوست داشتن تو ، آن هم در اولین روز خزان ، یا قهرند ، یا فورانِ ازکلمه ؛ از بس که چشم دیدن دوست داشتنم را به تو ندارند...
پس بیا قولی بده مونس !
بیا با من  چیزی بگو که در واژه هایت نگنجد! باشد مونس ؟ جبران می کنم به خدا ...
این واژه های حسود ِ دمِ دستی دیگر تکراری شده اند ،
در تمام دیوان های من ،
در هیئت همه ی شاعران من ،
در پیشگاه تمام غزل های ناخواندنی ام ،
حتی ،
حتی ،
حتی در پیشگاه مقدس تو !!!
مونس ،مونس ! می دانی همه ی شاعران دست به یکی کردند ،سفسطه کردند که من برای ازتو گفتن واژه کم بیاورم ،
البته می دانی که عادت دارم به این دست  بازی های مسخره شان ؛
فقط دیوان های واژه های خصوصی ام ، تکرار زبان الکنم ، گاهی واژه های نه در خورِ تو را به سختیِ آن چه از تصورت بعید است می جویند ..
مونس . من دنبال واژه ام برای تو !
واژه هست یعنی؟ نه نیست ! به خدا نیست - حداقل برای تو نیست - همین تو..
نه واژه ای  نه کلمه  ،نه حرفی . راستی اصلن حرفی نداری که تو ! چه می بافم به هم که خودم هم نمیفهمم ..
 در برابرم که می نشینی کلمات موخره می گیرند / می لرزند / سرما می خورند / لال مشوند / همین جایند ها /اما درست پشتِ قشنگی تو /صداقت تو / / آرامش تو ، نگاه خیره ی تو ، دست های تو - وای دست های تو - و در پیشگاه مقدس گونه ات ، گم می شوند.. نه اینکه عمدی باشد ! نه! بیچاره ها دست ِ خودشان نیست..
هرکسِ دیگر هم روبروی تو باشد همینی هست که الانِ من  است . عاقبتش همینی میشود که منم ..
سرطان واژه های معلوم و در دسترس .. 

تازه این را نگفتم !
نگاهت که بر من می افتد ، سوزن سوزن می شود پشتم ، من عاشق نگاه کردن به خنده های بلند بلند توام ،مخصوصن زمانی که مسخره ام می کنی/ با من اندکی حرف بزن ، از خودِ دور افتاده ات بگو ، در روزهای دوری من از تو ، درایام غمگینی های دو طرفه ای که داشتیم ،کمی می گویی؟
 بگویی، می گویم / می گویم رسوباتی که سنگ شدند/ جا خوش کرده اند و هم چنان از دوران غمگینانه ی من از تو..
مونس من
اگر این بارکلمه گیرم آمد ، اصلن از تو شکایت نمی کنم / شکوه نمیکنم / اخم نمی کنم /
این بهترین فرصتِ از توگفتن است
اگرواژه ها پا بدهند /  اگر اجازه بدهند / ازتو میگویم / فقط از تو مونس / این فرصت را نمی گذارم برای چیزهای دیگر ...
نمی دانم مونس شاید واژه ها همین ها هستند که دارم برایت مشوش گونه می نویسم / برای تو / فقط برای تو ، دوست داشتنی ترینم!!!

روبرویم بنشین / زانوی چپت روبروی زانوی چپم ،زانوی راستم روبروی زانوی راستت و نگاه خیره ی وحشی گونه ات هم ، آواره در چشمان خیسِ درهمِ همیشه ی من ...

راستی دستت را نمی گیرم !!!!!
واژه هایم گم می شود/ واژه هایم گم می شود
من تازه دارم برایت واژه پیدا می کنم ..
اگر دستت را بگیرم حواسم پرت می شود / حواسم که پرت بشود ،چرند وپرند می بافم
پته ام را میریزم روی  آب !
انگار واژه  هایی را که  از تو جاری می شوند، اشک ها هم می فهمند / آرام می ریزند / ببین!  حتی اشک ها هم حسودی می کنند / آهسته گوش می کنند که من برایت چه  می خوانم/ آن ها هم مثل من دنبال سوژه اند ، نه ؟/ این ها هم یک جورهایی نگاهم می کنند/ یک جورهایی هستند / کمی غریبه شدند ..

ناراحت نشو مونس!!! / حسودند...
به خانه ام که می رسم باز احساس می کنم که از تو می گویم..
راستی ،نکند تو همان آرامش همیشگیِ گم شده ی منی ؟
نه ! نمی گویم / اشیاء می فهمند / مایعات می فهمند / جامدات می فهمند/
حالا بیا و درستش کن / پاسخی  که برای حسادتشان ندارم /نه که نداشته باشم ! نه! واژه ای در خورِ تو و فهم آن ها نیست...
مونسم !
از تو که می گویم نبضم نمی زند / خونم از حرکت می افند / پاهایم کم رمق می شوند/ دستانم خواب می روند / اصن انگار تمام حواسشان به واژه های من ازتوست .
شاید پنهای برایت بگویم بهتر است/ کاش صدایت را می شنیدم . خیالی نیست ! باشد برایت می گویم حالاکه روبروی منی:
کلمات / واژه ها ، آدم ها ، همه چیز ؛ همه چیز را این روزها گم کرده ام
چیزی نگو ! بگذار حرفم تمام شود ، بعد !
انگار دارم ترک می کنم آن چه را که می خواستم مدتها پیش بنا برحکمی قاطعانه ، از سر بیرونش کنم.
نمیدانم چه می گویم ! ولش کن ! واژه ها را دریاب..
واژه ها ی خودت را دریاب
قابلت را دارم مونس؟
چیزی نگو ! می ترسم از جوابش
مطمئنم این واژه ها لیاقت تو را ندارند / اصلن اینها چه می فهمند که روبروی تو نشستن جدای از این که هر کسی را کر و لال می کند ، دیگر واژه ای یافت نمی شود... بگذریم !!!

در هرصورت دلتنگتم / می دانی واژه ها گاهی محرم اند،گاهی نامحرم . وقتی محرمند حسودند ، وقتی نامحرمند ،غریبه و خود سر... 
اما تفاوتی ندارد / از تو که بگویند متبرکان عالم اند
یاد تو که همیشه هست . واژه های خودت را خودت متولد کن / دریاب / کلمات تو زائیده  فقط احساس قشنگ تواند !!!
تو
تو
تو ،مونس / باستانی ترین واژه ای برای تاریخ / پیداترین کلمه ای برای تمدن ومن آواره در این تاریخ و تمدن و برگه های تقویم تو ...
اگر از دوراهی واژهایی که الان دیوارند  بگذریم ...             نه !
نمی گویم
همه سراپا گوش اند، این بار گول نمیخورم
گذشتنم از دوراهی واژه ها بماند وقتی که روبرویم / زانوی راستت روبروی زانوی راستم / زانوی چپم روبروی زانوی چپت/ دست ، نگاه و...
مونس ! امروز اولین روز خزان واژه های  گذر نود خورشیدی است . پائیزی که سرشار از سینه ریز واژه های توست
به اعتقاد من ، همین روزها خود خود تویی /
تو همه ی واژه های نیامده ای / خودت که هستی
و آبستن واژه هایی که هنوز باستانی ترین ِ مردم بخوانندت.

 روح اله / مشتاق دیدارتو

نگارش در تاريخ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱ توسط روح اله دلخانی

 از روز های خوشم نمیاد . این دید و بازدید دیگه چیه آخه . فقط خواب و مطالعه کتابش خوبه.

نه لب گشایدم از گل  نه دل کشد به نبید / چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

دوستانی که لطف نمودند تبریک گفته اند را سپاس ...

ما خیر ندیده ایم از سال قدیم / این سال جدید نیز تحویل شما

( ضمن عرض تبریک سال نو / درگذشت اسطوره سه تار ایران حضرت استاد جلال ذوالفنون هم تسلیت / البته : هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ...)

نگارش در تاريخ پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ توسط روح اله دلخانی

تصمیم دارم یه سری از نامه های پراکنده ای که مربوط به امسال میشه رو بزارم اینجا . نامه هایی که تماما توی تنهاییه خودم نوشتم. تنهای تنهاااااااااااااا .......

با عنوان نامه های مونس...

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم  /  یا نامه نمی خوانی یا راه نمیدانی

نگارش در تاريخ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ توسط روح اله دلخانی

به قول یکی از دوستانم - مثل چی دارم کار میکنم - آماده برای نمایشگاه خوشنویسی / نقاشی خط /  تالیف کتاب درسی دانشگاهی  /  ترجمه آزاد  و ... بماند ! بد جوری اینترنتی نبودم تو این چند وقت. 

 اندکی دیوانگی بد نیست.

کفش‌هایت را بکَن در برف

دست‌هایت را بزن در ابر

در خیابان، چشم‌هایت را به زیبایی

در بیابان، گوش‌هایت را به خاموشی..

گاه‌گاهی در زمستان گوشه در را برای باد

خیره شو در حالت قندیل‌ها گاهی.

ماه را از شاخه‌ها آزاد

ذهن را از حرف‌ها خالی.

گوشی‌ات را گاه روی میز جا بگذار

با خودت بنشین

از خودت بشنو

در خودت گاهی تکلّم کن.

روح را بی‌تاب‌تر از قبل

عشق را پُرشورتر از پیش.

اندکی دیوانه‌تر بد نیست!

شعر از استاد سید علی میر افضلی

نگارش در تاريخ شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ توسط روح اله دلخانی

دیوانه ها، کنار تو خاموش می روند !

مردان زره پوش، عبا پوش می روند !

احساس کن نیاز به افیون و باده نیست

کردی که برقصی همه از هوش می روند !!!

 

این رباعی رو برای کسی گفته بودم که بسیار برام محترم و عزیز بود و خواهد بود ... البته رباعی که نه ، نارباعی ...

نگارش در تاريخ پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ توسط روح اله دلخانی

همیشه همین طوریه :

یکی بود / یکی نبود ...

نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یکی بود / یکی نابود ...

نگارش در تاريخ پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ توسط روح اله دلخانی

شعری از استاد میر افضلی خواندم که تمامی لال شدم امروز :

باید برای روزهای بی‌تو فکری کرد/ نمی‌شود که به باران سلام هم نکنیم / ماه گاهی کاملاً هم ماه نیست / روح من یک معبر تاریک، چشم تو فانوس در فانوس / کتاب‌ها خوابند، و واژه‌ها بیدار / بوی آغوش تو دارد ماه < سراپا نگاهم < خدایا غرور مرا باز دریاب / درین غروب غریبانه دوستت دارم / اوقات من بی‌تو، اوراق اوراق است / باران کنار توست، و حسرت باران کنار من / با صد هزار پنجره هم وا نمی‌شوم / عشق دارد توی اوقاتم نمی‌بارد / در خواب‌هایم حاضری هر شب / درد می‌کند نبودنت /حس دلتنگی، از سر و کول اتاقم می‌رود بالا / من از دیوار می‌آیم / وقتی که دستت نیست، از دست باران نیز کاری بر نمی‌آید / ماه هم بی تو دلش می‌گیرد / می‌خواهمت می‌خواهمت می‌خواهمت یعنی...

نگارش در تاريخ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ توسط روح اله دلخانی

 اصولا من تو زندگیم آدم اهل خاطراتی هستم.  چند وقته پیش یه فرصتی پیش اومد تا افتخار دیدار معلمان دوره ابتدایی نصیبم شد. جناب آقای محمود سپهریان ( معلم اول ابتدایی/ سمت راست عکس) و عزیز ارجمندم جناب آقای داود قیمت لو (‌معلم پنجم ابتدایی/ سمت چپ عکس- که اولین تجربه های عاشق بودن و دوست داشتن رو از ایشون به ارث بردم). روز خیلی خوبی بود. پر از بچگی شده بودم . خییییییییییییییلی خوب بود ... بعد از جدا شدن از کسانی که سال ها با خاطراتشون زندگی کرده بودم و پامو از پشت نیمکت گذاشتم بیرون با خودم آواز خوندم  که :

شور و حال کودکی بر نگردد دریغا ! / قیل و قال کودکی برنگردد دریغا !

درباره وبلاگ

روح اله دلخانی . خوشنویس و گرافیست ...
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها

قالب وبلاگ