دیوانه ها، کنار تو خاموش می روند !
مردان زره پوش، عبا پوش می روند !
احساس کن نیاز به افیون و باده نیست
کردی که برقصی همه از هوش می روند !!!
این رباعی رو برای کسی گفته بودم که بسیار برام محترم و عزیز بود و خواهد بود ... البته رباعی که نه ، نارباعی ...
همیشه همین طوریه :
یکی بود / یکی نبود ...
نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یکی بود / یکی نابود ...
شعری از استاد میر افضلی خواندم که تمامی لال شدم امروز :
باید برای روزهای بیتو فکری کرد/ نمیشود که به باران سلام هم نکنیم / ماه گاهی کاملاً هم ماه نیست / روح من یک معبر تاریک، چشم تو فانوس در فانوس / کتابها خوابند، و واژهها بیدار / بوی آغوش تو دارد ماه < سراپا نگاهم < خدایا غرور مرا باز دریاب / درین غروب غریبانه دوستت دارم / اوقات من بیتو، اوراق اوراق است / باران کنار توست، و حسرت باران کنار من / با صد هزار پنجره هم وا نمیشوم / عشق دارد توی اوقاتم نمیبارد / در خوابهایم حاضری هر شب / درد میکند نبودنت /حس دلتنگی، از سر و کول اتاقم میرود بالا / من از دیوار میآیم / وقتی که دستت نیست، از دست باران نیز کاری بر نمیآید / ماه هم بی تو دلش میگیرد / میخواهمت میخواهمت میخواهمت یعنی...

اصولا من تو زندگیم آدم اهل خاطراتی هستم. چند وقته پیش یه فرصتی پیش اومد تا افتخار دیدار معلمان دوره ابتدایی نصیبم شد. جناب آقای محمود سپهریان ( معلم اول ابتدایی/ سمت راست عکس) و عزیز ارجمندم جناب آقای داود قیمت لو (معلم پنجم ابتدایی/ سمت چپ عکس- که اولین تجربه های عاشق بودن و دوست داشتن رو از ایشون به ارث بردم). روز خیلی خوبی بود. پر از بچگی شده بودم . خییییییییییییییلی خوب بود ... بعد از جدا شدن از کسانی که سال ها با خاطراتشون زندگی کرده بودم و پامو از پشت نیمکت گذاشتم بیرون با خودم آواز خوندم که :
شور و حال کودکی بر نگردد دریغا ! / قیل و قال کودکی برنگردد دریغا !

به اتفاق دوستان عزیزم استاد امید منوچهریان و امیر حسین یوسفی برای فیلمبرداری مستند " بابا ! قدیم کی می آد ..." رفته بودیم یه امام زاده متروک و قدیمی . یه قبری دیدم که بسیار قدمت داشت و خوشم اومد . از امید خواهش کردم تا چند لحظه من اینجا استراحت کنم .چشمامو که بستم - امید هم با دوربینش ساکت ننشست ( طبق معمول)...
به خواب بچه ها حسودیم می شه ... به قولی :
هرکه با مرغ هوا دوست شود/ خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود ....
یه چند وقتیه که اصلا اینجا سر نزدم. نه حوصله داشتمنه وقت کافی و هیچ پستی هم نذاشتم
البته خیلی گرفتار تولید آثارم هستم و مشغله های دیگه ای که خیلی هاشون بی خودی وقته آدمو می گیرن. درحال حاضر مشغول برنامه ریزی برای برگزاری دومین نمایشگاه جمعی هنرجویان دوره ممتاز و فوق ممتازم هستم .
یه رکورد جهانی چند روزیه که کاملا فکرم رو مشغول خودش کرده . شاید چند روز دیگه شروع کنم به کار کردن. شاید تو گینس ثبت بشه - البته اگه مثل رکورد دونه شکر و تار مو نشه که هیچ کس غیر از عده ای آن هم به همت دوستان خبرنگار خیلی عزیزم ( اکبرکریمی و رضا فضل الله نژاد و...با حبر شدن.نمی دونم اگه این دوستان نازنینم گزارش تهیه نمی کردن اصلا کسی خبر دار می شد یانه .البته این جا فرصت خوبیه که ازشون خیلی ساده و صادقانه تقدیر کنم. اصولا بلد نیستم خیلی روبروی کسی که محبتی در حقم کرده تشکر کنم ولی با این درک که میدونم نه رضا و نه اکبر توقع تشکر دارن اما ازشون ممنونم که کاری که از دستشون بر میومد ( نه در حد وظیفه که لطف) بارها و بارها در حقم انجام داده اند. ازشون ممنوم نه از زبان که از تمام وجودم. دستم خالی است اما:
این تقدیم به اکبر کریمی عزیزم:
روبروی من باغ در باغ است / روبروی من / دست هایم دست هایت را / روبروی من / دگمه پیراهنت داغ است ...
واین تقدیم به رضا فضل الله نزاد نازنینم:
چشم می بندم / بوسه هایت را تصور می کنم بر لب/ دست هایت را تداعی می کنم برتن/ چشم بندی می کند رویا ...
مرا به حالِ دگر دیسی ام رها سازید
که در شگفت ترین لحظه های تغییرم
ندونستُم مو قَدرِش در کِنارُم !
ولی حالا که رفته ، بیقرارُم ...
قناریم مُرد ...
